دارم چو من اين لباس پاره * هرجا كه روم حقير و زارم
بارى چه كنم چو نيست چاره * اين است طريق روزگارم
من كودك بىكس و فقيرم * زين روى حزين و سربهزيرم
آن طفل غنى به كوچهام ديد * دانست فقير و بىپناهم
بر جامهء پارهام بخنديد * در بازى خود نداد را هم
چون ديد كه اشك من روان شد * سنگى به سرم زد و دوان شد
در كوچه شبى ز برف و باران * بىحس شده بود دستهايم
بودم به تلاش پارهاى نان * ديدم چو برهنه بود پايم
ناچار به گوشهاى نشستم * نگرفت كسى ز لطف دستم !
نالهء بينوايان
يا رب ز چه ما را به جهان برگ و نوا نيست * در دهر بهجز درد و الم قسمت ما نيست
تا چند سرافكنده درآييم به خانه * گوييم به فرزند كه امروز غذا نيست
تا چند بدوزيم به هم پاره به پاره * آنگه كه بپوشيم ببينيم قبا نيست
تا چند بگوييم بدان كودك دلبند * فرزند مخور غم كه تو را كفش به پا نيست
محكوم چه جرميم كه بايست بسوزيم * ما را كه در اين دهر بجز فقر ، خطا نيست
محتاج به نانيم و چو ابراز نماييم * گويند كه در چشم گدا شرم و حيا نيست
رو بر در هر خانه كه آريم به پرخاش * گويند ره خويش بگيريد كه جا نيست
يا رب تو ببخشاى ز لطف و كرم خويش * كان مرد غنى هيچ به فكر فقرا نيست
صاحب زر مغرور كجا فكر فقير است * كان سوخته را درد فراوان و دوا نيست
برگوى بدان مرد غنى ترك جفا كن * بر خاطر شوريدهء ما جور روا نيست
آنكس كه ز جان خدمت دلسوختگان كرد * داند كه در اين مرحله جز صلح و صفا نيست
از خويش گذشتن بود آيين محبّت * دل را هنرى خوبتر از مهر و وفا نيست
نابود نگردد به جهان « ژاله » نكوكار * راهيست محبّت كه در آن هيچ فنا نيست