تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1685

مساهمون:

ص١٦٨٥
دارم چو من اين لباس پاره * هرجا كه روم حقير و زارم بارى چه كنم چو نيست چاره * اين است طريق روزگارم من كودك بىكس و فقيرم * زين روى حزين و سربه‌زيرم آن طفل غنى به كوچه‌ام ديد * دانست فقير و بىپناهم بر جامهء پاره‌ام بخنديد * در بازى خود نداد را هم چون ديد كه اشك من روان شد * سنگى به سرم زد و دوان شد در كوچه شبى ز برف و باران * بىحس شده بود دستهايم بودم به تلاش پاره‌اى نان * ديدم چو برهنه بود پايم ناچار به گوشه‌اى نشستم * نگرفت كسى ز لطف دستم !

نالهء بينوايان

يا رب ز چه ما را به جهان برگ و نوا نيست * در دهر به‌جز درد و الم قسمت ما نيست تا چند سرافكنده درآييم به خانه * گوييم به فرزند كه امروز غذا نيست تا چند بدوزيم به هم پاره به پاره * آنگه كه بپوشيم ببينيم قبا نيست تا چند بگوييم بدان كودك دلبند * فرزند مخور غم كه تو را كفش به پا نيست محكوم چه جرميم كه بايست بسوزيم * ما را كه در اين دهر بجز فقر ، خطا نيست محتاج به نانيم و چو ابراز نماييم * گويند كه در چشم گدا شرم و حيا نيست رو بر در هر خانه كه آريم به پرخاش * گويند ره خويش بگيريد كه جا نيست يا رب تو ببخشاى ز لطف و كرم خويش * كان مرد غنى هيچ به فكر فقرا نيست صاحب زر مغرور كجا فكر فقير است * كان سوخته را درد فراوان و دوا نيست برگوى بدان مرد غنى ترك جفا كن * بر خاطر شوريدهء ما جور روا نيست آن‌كس كه ز جان خدمت دلسوختگان كرد * داند كه در اين مرحله جز صلح و صفا نيست از خويش گذشتن بود آيين محبّت * دل را هنرى خوب‌تر از مهر و وفا نيست نابود نگردد به جهان « ژاله » نكوكار * راهيست محبّت كه در آن هيچ فنا نيست