بيا ز شوق بكوبيم پاى بر سر خاك * كه بس برآيد و در خاك ما نهان باشيم
بيا ز چهر بشوييم گرد خودخواهى * به ياد مردم بدبخت ناتوان باشيم
به سيم و زر نفروشيم جان و وجدان را * رهين منّت دونان نه بهر نان باشيم
صفا و صلح نشيند بهجاى جنگ و ستيز * اگر كه ما همه يكرنگ و يكزبان باشيم
چو مىتوان به محبّت دلى به دست آورد * بيا چو « ژاله » بههرحال مهربان باشيم
كودك يتيم
من كودك زار و دردمندم * بىخانه و بىكس و گرفتار
محزون و فقير و مستمندم * بنهاده فلك به دوش من بار
آوخ كه يتيم و خردسالم * افسردهدل و شكستهبالم
زان روز كه در چمن دميدم * جز خار كسى نبود يارم
ازبسكه ستم ز چرخ ديدم * پژمرد دل اميدوارم
چون غنچه دلم به باغ خون شد * اشك من خسته لالهگون شد
زان روز كه مادر عزيزم * روى از من خستهدل نهان كرد
همواره دو چشم اشكريزم * از قلب شكسته خون روان كرد
آب ار نچكد ز ديدگانم * چون آتش دل فرونشانم ؟
زان روز كه بىپدر شدم من * ديگر دل خستهام نشد شاد
بىخانه و دربهدر شدم من * كارم همه شد فغان و فرياد
امّا چو اثر نداشت آهم * ننمود توانگرى نگاهم
اطفال همه به روى مادر * از شوق درون زنند لبخند
دارند لباس خوب در بر * وز مهر پدر خوشاند و خرسند
هستند قرين كامرانى * خرسند كنند زندگانى