تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1684

مساهمون:

ص١٦٨٤
بيا ز شوق بكوبيم پاى بر سر خاك * كه بس برآيد و در خاك ما نهان باشيم بيا ز چهر بشوييم گرد خودخواهى * به ياد مردم بدبخت ناتوان باشيم به سيم و زر نفروشيم جان و وجدان را * رهين منّت دونان نه بهر نان باشيم صفا و صلح نشيند به‌جاى جنگ و ستيز * اگر كه ما همه يكرنگ و يكزبان باشيم چو مىتوان به محبّت دلى به دست آورد * بيا چو « ژاله » به‌هرحال مهربان باشيم

كودك يتيم

من كودك زار و دردمندم * بىخانه و بىكس و گرفتار محزون و فقير و مستمندم * بنهاده فلك به دوش من بار آوخ كه يتيم و خردسالم * افسرده‌دل و شكسته‌بالم زان روز كه در چمن دميدم * جز خار كسى نبود يارم ازبس‌كه ستم ز چرخ ديدم * پژمرد دل اميدوارم چون غنچه دلم به باغ خون شد * اشك من خسته لاله‌گون شد زان روز كه مادر عزيزم * روى از من خسته‌دل نهان كرد همواره دو چشم اشك‌ريزم * از قلب شكسته خون روان كرد آب ار نچكد ز ديدگانم * چون آتش دل فرونشانم ؟ زان روز كه بىپدر شدم من * ديگر دل خسته‌ام نشد شاد بىخانه و دربه‌در شدم من * كارم همه شد فغان و فرياد امّا چو اثر نداشت آهم * ننمود توانگرى نگاهم اطفال همه به روى مادر * از شوق درون زنند لبخند دارند لباس خوب در بر * وز مهر پدر خوش‌اند و خرسند هستند قرين كامرانى * خرسند كنند زندگانى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1684 | سيد محمد باقر برقعى