زن و ماه
روى خود ديد در آيينه زن زيبايى * مهوشى لالهرخى ، سرو سهى بالايى
مست و مغرور شد از جلوهء زيبايى خويش * گشت مفتون دلآرايى و رعنايى خويش
لحظهاى چند چو در آينه او كرد نگاه * گفت : چون من رخ رخشنده كجا دارد ماه ؟
ماه زيباست ولى نيست به زيبايى من * او بود بىخبر از حسن و دلارايى من
مه كجا اين همه اسرار خدايى دارد ؟ * چشم چون نرگس و گيسوى طلايى دارد
كى رخ ماه چنين روشن و رخشنده بود ؟ * كى لبش چون لب من غرق شكرخنده بود ؟
من شب و روز كنم جلوهگرى در انظار * ماه چندين شب از اين حسن بود برخوردار
زن مغرور چو از آينه برداشت نگاه * ديد از پنجره ناگه رخ نورانى ماه
كز پس كوه همى چهره نمايان كرده * افق از پرتو خود روشن و رخشان كرده
چون زن از ماه فلك آنهمه زيبايى ديد * از حسد سخت برآشفت سراپا لرزيد
گفت اى ماه تو را بايد نابود كنم * بايدت محو از اين صحنه بسى زود كنم
آيم اكنون به سر قلّهء آن كوه بلند * آرمت اى مه رخشنده نهانى در بند
در يكى درّهء تاريك كنم پرتابت * تا بميرى تو و نابود شود مهتابت
زن آشفته بدين فكر شد از خانه برون * رفت چون آهوى سرگشته بهسوى هامون
رنج ره برد بسى تا كه به كوهى برشد * قد برافراشت سر سنگى و بالاتر شد
دست خود كرد بهسوى مه تابنده دراز * ناگهان پاى بلغزيدش و افتاد از ناز
ضربهها خورد ز هر سنگ سيه بر سر او * لحظهاى بسته شد از درد دو چشم تر او
ماه آرام بر آن غمزده شد نورافشان * بوسه زد بر رخش آهسته و گفتش خندان
اى زن اى ماه زمين اين همه مغرور مباش * از حقيقت تو چنين بىخبر و دور مباش
گر ببينى رخ من روشن و رخشان باشد * اين درخشندگى و روشنى از آن باشد
كه شبانگاه كنم چهره چراغ دگران * روم از مهر به سروقت و سراغ دگران
هركجا كلبهء تاريك و پريشانى هست * كلبهء پيرهزن مضطر و بىنانى هست
من بدان جاى كنم روى و شوم نورافشان * گرچه اين نورفشانى بودم كاهش جان
نيمهشب شمع ره مردم آواره منم * روشنىبخش دل كودك بيچاره منم
اى زن اى ماه زمينخيز و تو هم نيكو باش * « ژاله » از ديده ميفشان و حقيقتجو باش