تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1686

مساهمون:

ص١٦٨٦

زن و ماه

روى خود ديد در آيينه زن زيبايى * مهوشى لاله‌رخى ، سرو سهى بالايى مست و مغرور شد از جلوهء زيبايى خويش * گشت مفتون دل‌آرايى و رعنايى خويش لحظه‌اى چند چو در آينه او كرد نگاه * گفت : چون من رخ رخشنده كجا دارد ماه ؟ ماه زيباست ولى نيست به زيبايى من * او بود بىخبر از حسن و دلارايى من مه كجا اين همه اسرار خدايى دارد ؟ * چشم چون نرگس و گيسوى طلايى دارد كى رخ ماه چنين روشن و رخشنده بود ؟ * كى لبش چون لب من غرق شكرخنده بود ؟ من شب و روز كنم جلوه‌گرى در انظار * ماه چندين شب از اين حسن بود برخوردار زن مغرور چو از آينه برداشت نگاه * ديد از پنجره ناگه رخ نورانى ماه كز پس كوه همى چهره نمايان كرده * افق از پرتو خود روشن و رخشان كرده چون زن از ماه فلك آن‌همه زيبايى ديد * از حسد سخت برآشفت سراپا لرزيد گفت اى ماه تو را بايد نابود كنم * بايدت محو از اين صحنه بسى زود كنم آيم اكنون به سر قلّهء آن كوه بلند * آرمت اى مه رخشنده نهانى در بند در يكى درّهء تاريك كنم پرتابت * تا بميرى تو و نابود شود مهتابت زن آشفته بدين فكر شد از خانه برون * رفت چون آهوى سرگشته به‌سوى هامون رنج ره برد بسى تا كه به كوهى برشد * قد برافراشت سر سنگى و بالاتر شد دست خود كرد به‌سوى مه تابنده دراز * ناگهان پاى بلغزيدش و افتاد از ناز ضربه‌ها خورد ز هر سنگ سيه بر سر او * لحظه‌اى بسته شد از درد دو چشم تر او ماه آرام بر آن غم‌زده شد نورافشان * بوسه زد بر رخش آهسته و گفتش خندان اى زن اى ماه زمين اين همه مغرور مباش * از حقيقت تو چنين بىخبر و دور مباش گر ببينى رخ من روشن و رخشان باشد * اين درخشندگى و روشنى از آن باشد كه شبانگاه كنم چهره چراغ دگران * روم از مهر به سروقت و سراغ دگران هركجا كلبهء تاريك و پريشانى هست * كلبهء پيره‌زن مضطر و بىنانى هست من بدان جاى كنم روى و شوم نورافشان * گرچه اين نورفشانى بودم كاهش جان نيمه‌شب شمع ره مردم آواره منم * روشنىبخش دل كودك بيچاره منم اى زن اى ماه زمين‌خيز و تو هم نيكو باش * « ژاله » از ديده ميفشان و حقيقت‌جو باش