لذّت شادى
آه كه جانم دوباره پر ز شرر شد * باز دو چشمم ز اشك غرق گهر شد
باز پرآشوب گشت خاطر زارم * كاخ وجودم ز رنج زير و زبر شد
باز بهارم گذشت با غم و حسرت * باز زمستان رسيد و سال دگر شد
مىگذرد برقوار دور جوانى * حيف كه با درد و رنج عمر بسرشد
بخت بدم بين قلم شكست در اينجا * چو به شكايت رسيد كار بتر شد
لذّت و شادى نبرد خاطر غمگين * چهرهء جانان نديد ديده چو تر شد
شادى گل بين درون جامهء صد چاك * خون جگر خورد و خندهاى زد و پر شد
« ژاله » به نيكى گراى و صلح و صفا جو * تا كه نگويى دريغ ، عمر هدر شد
نهال آرزو
آتش به جان رسيد و ز خويشم خبر نبود * بخت من فسرده از اين خوبتر نبود
يك شب ز روزگار سياهم نگشت طى * كز اشك ديده دامن من پرگهر نبود
يك روز من به شادى و عشرت بسرنرفت * كارى نشد كه توأم خون جگر نبود
من ميوهاى نچيدهام از شاخهء اميد * گويى نهال آرزويم را ثمر نبود
يا رب به زير گنبد مينا ز بهر ما * بهتر ز بخت تيره نصيبى مگر نبود
غم با من فسرده چه مىكرد روز و شب * بر آتش درونم اگر اشك تر نبود
بارى چه مىكشيد ز غم « ژاله » ى حزين * اين روزگار سفله اگر درگذر نبود
اختر نيكبختى
كجايى تو اى اختر نيكبختى * كه يكلحظه روشن كنى آسمانم
كجايى تو اى كوكب شادكامى * كه در پرتو خود كنى شادمانم
كجايى تو اى نوگل دلفروزم * كجايى تو اى بلبل نغمهخوانم
بياييد اى اختران فروزان * بتابيد بر چشم گوهرفشانم
من امشب حزينم به محنت قرينم * بسازيد با نالهام با فغانم
بياييد تا با شما راز گويم * بگويم از آن غم كه سوزد روانم
بلرزيد چون قلب پرآرزويم * فروزيد چون اختر ديدگانم