تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1681

مساهمون:

ص١٦٨١

تأسف « 1 »

به دل گفتم از دست اين بختيارى * گر آسوده گردم شود بخت يارم جمالم خريدار بسيار دارد * چرا بر به دل رنج بسيار دارم يكى شوى فاضل گزينم كه با او * دو روزى جهان را به شادى گذارم كنون او به خاك سيه خفت و خيزد * شرار غم از روح اميدوارم گرانمايه مردى جوانمرد شويى * بسا مايه‌اى بود از كردگارم ندانستمش قدر و اكنون چه حاصل * گر از ديدگان اشك خونين ببارم نه كارم نكوتر شد آوخ ، نه روزم * سيه‌چهره‌تر شد ، سيه‌روزگارم

دورى از فرزند

مادر چو ز طفل خويشتن مهجور است * يعقوب‌وش ار كور شود معذور است چون من كه تعلّقم ز اسباب جهان * بر يك پسر است و آن‌هم از من دور است

مشكل ما

از شوق لب لعل تو خون در دل ماست * از مهر رخ ماه تو غم حاصل ماست چيزى كه تمام عمر لا ينحل ماند * در عشق تو اى آفت جان مشكل ماست

رنج دورى از فرزند

بر من شده عرصهء جهان همچو قفس * در ديده نمانده نور و در سينه نفس رنجى كه من از دورى فرزند كشم * يعقوب از آن حال خبر دارد و بس

گواه دل

اى ماه ببين حال تباه دل من * شو در بر دلدار گواه دل من امروز نبودى تو ز خورشيد بپرس * كافاق سيه بود ز آه دل من
هامش
( 1 ) - ژاله با اينكه از شوهرش ناراحتى و از پيوند زناشويى مكرر با شعر ابراز ناخرسندى كرده است ، از مرگ شوهرش بدين‌گونه اظهار تأسف مىكند .