تأسف « 1 »
به دل گفتم از دست اين بختيارى * گر آسوده گردم شود بخت يارم
جمالم خريدار بسيار دارد * چرا بر به دل رنج بسيار دارم
يكى شوى فاضل گزينم كه با او * دو روزى جهان را به شادى گذارم
كنون او به خاك سيه خفت و خيزد * شرار غم از روح اميدوارم
گرانمايه مردى جوانمرد شويى * بسا مايهاى بود از كردگارم
ندانستمش قدر و اكنون چه حاصل * گر از ديدگان اشك خونين ببارم
نه كارم نكوتر شد آوخ ، نه روزم * سيهچهرهتر شد ، سيهروزگارم
دورى از فرزند
مادر چو ز طفل خويشتن مهجور است * يعقوبوش ار كور شود معذور است
چون من كه تعلّقم ز اسباب جهان * بر يك پسر است و آنهم از من دور است
مشكل ما
از شوق لب لعل تو خون در دل ماست * از مهر رخ ماه تو غم حاصل ماست
چيزى كه تمام عمر لا ينحل ماند * در عشق تو اى آفت جان مشكل ماست
رنج دورى از فرزند
بر من شده عرصهء جهان همچو قفس * در ديده نمانده نور و در سينه نفس
رنجى كه من از دورى فرزند كشم * يعقوب از آن حال خبر دارد و بس
گواه دل
اى ماه ببين حال تباه دل من * شو در بر دلدار گواه دل من
امروز نبودى تو ز خورشيد بپرس * كافاق سيه بود ز آه دل من
هامش
( 1 ) - ژاله با اينكه از شوهرش ناراحتى و از پيوند زناشويى مكرر با شعر ابراز ناخرسندى كرده است ، از مرگ شوهرش بدينگونه اظهار تأسف مىكند .