كولىصفت ، قرار نبودم به هيچ شهر * با كوچ عمر ، رفتم از اقليم خويشتن
روزى رسيد قافلهء ما ز گرد راه * در دشت نودميدهء فيروزه پيرهن
* *
آنجا زنى غريب ، مرا پيش خود نشاند * من را ، ميان بازوى خود ، نوش مهر داد
رويم ميان گيسوى شب آفرين كشيد * دست نوازشى به سر وحشىام نهاد
* *
امّا ميان چهرهء شيرين كام او * دردى نهفته بود كه فرياد مىكشيد
يك درد تلخ ، درد زبانهاى ناشناس * دردى كه شعله از شرر ياد مىكشيد
* *
ديدم كه دست بخت من از كام كوته است * تا نيستى تو شمس جهانتاب هستىام
ساغر شكسته باد ! كه در دور روزگار * از چشم مست توست گرانى مستىام
* *
در اين جهان هزار گل سايهپرور است * دامن ز دست مهر ببرد بوى مهرشان
امّا گل نياز مرا نقش روى توست * خورشيد من بتاب بر اين دشت بيكران
* *
روزى كه دست و پاى تو در بند مانده است * راهت ، قضا ، به منزل ديگر كشيده بود
فرياد اشتياق من آمد به گوش تو * بشنيدى و گريستى ، امّا دگر چه سود
* *
امّا دگر چه سود كه در شهر ديگرى * پيك سبك ركابى و دروازه بستهاند
تا عمر هست و هستم و هستى در انتظار * مانيم ، چونكه بالوپرت را شكستهاند
* *
چون روزگار ، سنگ جدايى فكنده است * ديگر چه چاره ساختن آيد ز دست ما
آغوش توست پر ز تن مرد ناشناس * آغوش من تهى ز تن يار آشنا
* *
دانم گريز رفته و شب غرق ظلمت است * در انتظار ، طالع من مىرود به خواب
امّا دل شكستهء من مىكشد خروش : * خورشيد من ، ستارهء من ماه من بتاب