برزخ
گر كه در اين بزمگاه تلخ زبانم * زهر چشيدم ، شكر چگونه چشانم
بار دلم ، كوه سنگ حسرت و درد است * حاصل دلسوز مهر ، توشوتوانم
* *
من به ستوهم ز راه سخت و نيارم * پاى كشيدن ز نيمهراه بيابان
وسوسهام هست زينكه در بن اين دشت * شهر ، سلامت نشسته ، نغز و چراغان
* *
ور نه مرا در رباطهاى گرانسال * رغبت يكطرفه هم درنگ نباشد
تا چه رسد تا به پاى قافله رفتن * دل بنهادن كه راه رنگ نباشد
* *
من كه گلى نيستم كه باد سحرگاه * بوى مرا در مشام شهر بريزد
خارم و با حسرت و فراق برآيم * خلق بپرهيزد از من و بگريزد
* *
گنگ نِيَم ، نكتهاى بگفتهء من هست * دست نيايد كسى كه نكته نيابد
گر كه به بيگانگى فسانهء دهرم * نور خدايم كه جز بر اهل نتابد
* *
خلق بخوابند و من به نالهء شبگير * چنگ زنم تا برآرم از سرشان خواب
تا همه بيدار چشم يكشبه باشيم * كس كه نداند چه زايد اين شب بىتاب
* *
واى كه تنها نشسته بر لب بامم * بر سر من گنبد كبود ستاده
غولى از آن دور ، غول مرگ و تباهى * چشم بر اين روح ناشكيب نهاده
* *
يك طرفم مىكند به شيب عدم روى * سوى دگر پاىبست رشتهء عمر است
من كه در اين برزخم ، چگونه توانم * دل گسلم زين مقام و روى بدان بست
* *
جان پريشم ، و بال مردم دهر است * بهر خدايم ، ز سلك خويش مخوانيد
من سگ پيرم به كار گلّه نيايم * تا نكشيدم ز زحمتم نرهانيد