داستان ديگر
مهربان من نشد تا مهربان ديگريست * با جهان بيگانهام تا او از آنِ ديگريست
گردباد وحشىام ، آوارهء هامون و دشت * تا سر آرام من ، در آستان ديگريست
سوختم چون لالهاى ، در آفتاب بيدلى * چتر راحتبخش من تا سايبان ديگريست
سرزنش ، گرد ملالى بر سرم افشانده است * قصّهء رسوايىام تا بر زبان ديگريست
غرق اشك سينهسوزم تا كه دانستم هنوز * جان عشرتآفرينم ، شادمان ديگريست
مىروم خاموش چون ريگ روان در گمرهى * چشم خوابش تا به راه كهكشان ديگريست
رخت بيرون مىكشم زين خانهء آرامسوز * تا بر اين ديوار ، نقش داستان ديگريست
بىهمزبان
ز بىهمزبانى ، زبان بستهام * ز ناآشنايى ، ز خود رستهام
چو آن تار چنگم كه از ديرگاه * در اميد يك زخمه بنشستهام
من آن ساغر تازه سازم كه مست * ز جايم چو برداشت ، بشكستهام
نه شمعم كه ميرم به يك آه سرد * ز هر آه ، چون ناى ، دلخستهام
اميد گريزم چو اسپند نيست * در آتش فتادم اگر جستهام
سر سركشم ، در كمند قضاست * چو موجى ، بدين بحر پيوستهام
كتيبه
آرى ! حكايتيست كه نقشش نهادهام * بر لوح كوهپايهء چشم اميدمند
ازبسكه در گذار سواران نشستهام * برجا نمانده جز اثر پنجهء گزند
* *
آوردهام به قصّه كه چون ساز قلب من * شد كوك چيرهدستى دستان روزگار
در انتظار زخمهاى از خويش رفتهام * گر ديدهام به درد فرومايگى دچار
* *
با اين زبان مرده كه من قصّههاى خويش * در سلك آن كشيدم و رنگش زدم ز خون
كس آشنا نبود و نشد آشناى من * رنگم پريد و قصّهء من گنگ شد كنون
* *