كرده بود كه هر نوش گوارايى كه از گلوگاه ما مىگذشت ، زهر هلاهل مىشد . پدرى كه سالها ما را مانند گربهء مادهاى به دندان گرفته و دور ايران گردانده بود از پا درآمد . چند سال با مرض جنگيد ، اما در سحرگاه يك روز بهارى سال 1331 از نفس افتاد . اين بزرگترين حادثهء عمر من بود ، زيرا بزرگترين مردى را كه مىشناختم و در مشتى پوست و استخوان يك دنيا قدرت و عظمت نهان داشت ، مرده بود .
امروز ( 1331 ) چهارده سال است كه در تهران هستم . زن و فرزندى ندارم و با همهكس و كارى كه دوروبرم هستند ، تنها مىباشم و از اين تنهايى آنقدر لذت مىبرم كه به هيچ قيمتى نمىتوانيد آن را از من بخريد .
رشتهء تحصيلم مدتى گسيخت و بعد كه به راه افتادم ، توانستم ليسانسيه ادبيات فارسى بشوم و امسال دورهء دكترى ادبيات را پايان خواهم داد .
از ميان شاعران و نويسندگانى كه خوش مىخورند و خوش مىپوشند و خوش مىگذرانند ، ولى در آثارشان دم از درد و رنج مىزنند نفرت دارم ؛ زيرا اعتقادم بر اين است كه هنرمندى تا درد را در استخوان حس نكرده باشد ، نمىتواند درد ديگر برانگيزد . عاشق صائب و حافظ هستم و از خاقانى هم مدتى است كه تير علاقهاى بر دلم نشسته است . از شاعرانى كه زنده هستند به نيمايوشيج ارادت مىورزم ، زيرا از سرزمينهايى صحبت مىكند كه من آنجاها را مىشناسم و از دردهايى حرف مىزند كه درد مشترك است . نيما از جهت وسعت تخيل و انديشهاى كه دارد قابل قياس با هيچيك از شاعران ايران از صدر تا ذيل نمىباشد ؛ اما حيف و صد حيف كه زبانش گنگ است .
لا بد در شعر خود زير تأثير كسانى بودهام ، اما تلاش و كوشش من به اينجا انجاميده است كه امروز خودم باشم ، يعنى محمد زهرى ، نه كس ديگر . بقيه صحبتهاى من را از دهان شعرهايم بشنويد » :
فانوس خاموش
پندم مده كه گوش شنيدن نمانده است * مشكن قفس كه بال پريدن نمانده است
بىدستوپا ، غزالم و افسون دام خويش * چندانكه دست و پاى رميدن نمانده است
فانوس خامُشم كه بر اين بام آبنوس * خوفم دگر ز باد وزيدن نمانده است
از پا نشستهام كه مرا در مصاف دهر * جز دست عجز جامه دريدن نمانده است