آواز رود ، مژده رساند مرا ز فيض * درد و دريغ ، پاى دويدن نمانده است
دل بسكه مانده بر سر سوداى سوز و ساز * او را دگر مجال طپيدن نمانده است
غاريست عمر و روز و شبش شام ماتم است * چشمى مرا به روز دميدن نمانده است
ازبسكه زهر خوردهام از جام روزگار * رغبت دگر بنوش چشيدن نمانده است
درد ، از من است ور نه شكار است بىشمار * ما را لعاب دام تنيدن نمانده است
گيرم كه لطف آرى و ديدن كنى ز ما * ما را ز اشك ، ديدهء ديدن نمانده است
در حسرت نوازش
كامى نراندهايم و دل از دست دادهايم * گمراه سر به سينهء صحرا نهادهايم
ما آن يگانهايم كه در پاى آشنا * دل را شكستهايم و به غيرى ندادهايم
ما شاهد حكايت عمريم ، بعد مرگ * كز عيش مردهايم و از اندوه زادهايم
چون گوهرى رميده ، به درگاه ساحلى * در حسرت نوازش دستى فتادهايم
محروم از نياز رفيقان شبنشين * چون شمع مردهاى ، به مزارى ستادهايم
در انتظار گرمى اندام همدمى * آغوش را به عجز و تمنّا گشادهايم
روى وفا ، بهسوى دل ما نمىكنى * انگار پيش مى زدهاى جام بادهايم
مانى تو عاقبت ز نظرگاه ما به دور * كانبان تهى و بار گران و پيادهايم
خورشيدپرست
خورشيد من ! بتاب كه اين رنج انتظار * عمر مرا ، چون شام غريبان ، سياه كرد
شمع اميد را ، به دم باد سرد كشت * جان مرا ، ز درد زبونى تباه كرد
* *
آويختم به گوشهء دامان اين و آن * شايد كه دستگير شود دست رهرويى
آوخ كه زير پاى گران ، نقش ره شدم * روشن نگشت چشم من از رنگ پرتويى
* *
در چشم من كه رحم به چشمان كس نيافت * دوران چنان ولايت طاعون كشيدهاى
خالى ز رفت و آمد فانوس كوچهاى * خاموش از نفس ، نفس ره رسيدهاى
* *