تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1670

مساهمون:

ص١٦٧٠
آواز رود ، مژده رساند مرا ز فيض * درد و دريغ ، پاى دويدن نمانده است دل بس‌كه مانده بر سر سوداى سوز و ساز * او را دگر مجال طپيدن نمانده است غاريست عمر و روز و شبش شام ماتم است * چشمى مرا به روز دميدن نمانده است ازبس‌كه زهر خورده‌ام از جام روزگار * رغبت دگر بنوش چشيدن نمانده است درد ، از من است ور نه شكار است بىشمار * ما را لعاب دام تنيدن نمانده است گيرم كه لطف آرى و ديدن كنى ز ما * ما را ز اشك ، ديدهء ديدن نمانده است

در حسرت نوازش

كامى نرانده‌ايم و دل از دست داده‌ايم * گمراه سر به سينهء صحرا نهاده‌ايم ما آن يگانه‌ايم كه در پاى آشنا * دل را شكسته‌ايم و به غيرى نداده‌ايم ما شاهد حكايت عمريم ، بعد مرگ * كز عيش مرده‌ايم و از اندوه زاده‌ايم چون گوهرى رميده ، به درگاه ساحلى * در حسرت نوازش دستى فتاده‌ايم محروم از نياز رفيقان شب‌نشين * چون شمع مرده‌اى ، به مزارى ستاده‌ايم در انتظار گرمى اندام همدمى * آغوش را به عجز و تمنّا گشاده‌ايم روى وفا ، به‌سوى دل ما نمىكنى * انگار پيش مى زده‌اى جام باده‌ايم مانى تو عاقبت ز نظرگاه ما به دور * كانبان تهى و بار گران و پياده‌ايم

خورشيدپرست

خورشيد من ! بتاب كه اين رنج انتظار * عمر مرا ، چون شام غريبان ، سياه كرد شمع اميد را ، به دم باد سرد كشت * جان مرا ، ز درد زبونى تباه كرد
* *
آويختم به گوشهء دامان اين و آن * شايد كه دستگير شود دست رهرويى آوخ كه زير پاى گران ، نقش ره شدم * روشن نگشت چشم من از رنگ پرتويى
* *
در چشم من كه رحم به چشمان كس نيافت * دوران چنان ولايت طاعون كشيده‌اى خالى ز رفت و آمد فانوس كوچه‌اى * خاموش از نفس ، نفس ره رسيده‌اى
* *