اى آخرين سوار ! كه لوح نگاه من * در پيش چشم توست و در آن هشتهاى نگاه
تو نيز اگر حديث مرا نشنوى به جان * ناخواندهء هميشه بمانم به كنج راه
حيف و صد حيف
حيف و صد حيف كه از اين باغ
طعم آن ميوه كه روزى شيرين
بوى آن گل كه زمانى دلخواه
مانده در گوشهء صندوقچهء ياد كهن
باد مىنالد و مىپرسد :
- « كو گل و ميوهء اين باغ بزرگ ؟ ! »
من كه پژمرده و مهجور زمستانم
ريشهام منتظر شيرهء خاك
شاخهام تشنهء خورشيد بهار
باورم نيست ، ولى مىگويم :
- « منتظر بايد بود »
مىرسد موكب فرخندهء آن هستىبخش
كه گل و ميوه از آن بارور است
* آه ! منتظر بايد ماند
اين نويدى است درآويخته بر پردهء رنگ
حيف و صد حيف كه مىگردد و مىگردد سال
ليك اين باغ بزرگ
شورهزاريست
چون دل سوختهء من ، بىبرگ
چون دل سوختهء تو ، بىبار