تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1674

مساهمون:

ص١٦٧٤
اى آخرين سوار ! كه لوح نگاه من * در پيش چشم توست و در آن هشته‌اى نگاه تو نيز اگر حديث مرا نشنوى به جان * ناخواندهء هميشه بمانم به كنج راه

حيف و صد حيف

حيف و صد حيف كه از اين باغ طعم آن ميوه كه روزى شيرين بوى آن گل كه زمانى دلخواه مانده در گوشهء صندوقچهء ياد كهن باد مىنالد و مىپرسد : - « كو گل و ميوهء اين باغ بزرگ ؟ ! » من كه پژمرده و مهجور زمستانم ريشه‌ام منتظر شيرهء خاك شاخه‌ام تشنهء خورشيد بهار باورم نيست ، ولى مىگويم : - « منتظر بايد بود » مىرسد موكب فرخندهء آن هستىبخش كه گل و ميوه از آن بارور است * آه ! منتظر بايد ماند اين نويدى است درآويخته بر پردهء رنگ حيف و صد حيف كه مىگردد و مىگردد سال ليك اين باغ بزرگ شوره‌زاريست چون دل سوختهء من ، بىبرگ چون دل سوختهء تو ، بىبار