خلوت تنهايى
تنها تويى ، تنها تويى در خلوت تنهايىام * تنها تو مىخواهى مرا ، با اينهمه رسوايىام
اى يار بىهمتاى من ، سرمايهء سوداى من * گر بىتو مانم واى من ، واى از دل سودايىام
جان گشته سرتاپا تنم ، از ظلمت تن ايمنم * شد آفتاب روشنم ، پيدا به ناپيدايىام
من از هوسها رستهام ، از آرزوها جستهام * مرغ قفس بشكستهام ، شادى ز بىپروايىام
دانى كه دلدارم تويى ، دانم خريدارم تويى * يارم تويى ، يارم تويى ، شادى از اين شيدايىام
آن رشك ماه و مشترى ، آمد به صد افسونگرى * گفتم به « زهره » ننگرى ، اى دولت بينايىام
اى قافلهسالار
در راهت اى جان جهان ، تا كى ز جان پروا كنم * دريا چو مىخواند مرا ، با قطره چون سودا كنم ؟
گر خاك مىخواهى مرا ، يكباره خاكستر شوم * ور بحر مىخواهى مرا ، اين ديده را دريا كنم
اندر رهت اى بىنشان ، دورم بسى از كاروان * اى قافلهسالار جان ، رحمى كه ره پيدا كنم
بىكينه باشد سينهام ، صافى بود آيينهام * دست طلب بر دل نهم ، ديده سوى بالا كنم
چون صبح دارم يكنفس ، وز حسرت ديدار و بس * يك جلوهام بنماى و بس ، بگذر تماشاها كنم
چون شمع مىسوزم ز جان ، اشك روان سوزم به جان * با « زهره » گو در عاشقى ، من خويش را رسوا كنم