و ياسها ، حصار باغ را
پر از شكوفه كردهاند
دوباره آسمان باغ ياد من
پر از ستارگان روشن شكوفهها شده
و جوى با پرنده ، در ترانه خواندن فلق
چه يادها كه در من شكسته زنده مىكند
و خون سبز و روشن بهار
در رگ « فريز » هاى وحشى كنار چشمه مىجهد
* اگرچه من بهار عمر را نديدهام
اگرچه من هميشه محنت خزان كشيدهام
و روزها و ماهها و سالها
هميشه زهر غم چشيدهام
ولى شكوفهء نگاه سبز و روشنت
و عطر ياس وحشى تنت
كه سايهگستر شب سياه و بسترم شده
و خندههاى گرم تو
طلوع روشن سپيدهء بهار خرّم من است
نوازش نسيم شط گيسوان تو
تسلّى دل غمين و روح پرغم من است
بهار من ! دوباره صبح روشن بهار آمده
بهار مستىآفرين من !
هميشه در بهار زندگى بمان
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1664
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٦٤