مثل تنهايى يك
كوه تكافتاده غريب
در فراسوى كوير
من چه آرامم و
خاموش و
غريب .
سايهها خوشبختاند
سايههاى من و تو
روزگاريست غريبانه به هم مىنگرند
سايهها خوشبختاند
نه به افسون نگاهى دل خود مىسپرند
و نه از دوست عبث مىگذرند
سايهها بىقلباند
كينه را در دلشان راهى نيست .
* عشق من ، عشق تو
هر دو افسانهء سنگ است و سبو
من غريبانه به خوشبختى خود مىنگرم
و تو غمگينتر از آنى كه مرا شاد كنى
هر دو همزاد هميم
هر دو همزاد غميم .
صبح روشن
بهار من ! بهار مستىآفرين من
پرندگان رنگرنگ روشن جوانهها
دوباره روى شاخهها نشستهاند