تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1662

مساهمون:

ص١٦٦٢

گريزم نيست

وقتى كه غروب مىرسد باز * شب مىشكفد چو غنچهء ناز مرغ دل پرشكستهء من * سوى تو كند ملول پرواز
* *
من با غمت اى اميد هستى * تنها و شكسته مىستيزم در آينهء نگاه پاكت * آرام ز ديده اشك ريزم
* *
در ساحل آسمان آبى * وقتى كه فلق زند جوانه غمگين ز ملال هستى خويش * مىگريم و خوانم اين ترانه
* *
اى سايهء روح غم‌پرستم * تا چند ز ديده اشك ريزم اى دوست چگونه مىتوانم * از سايهء خويشتن گريزم

طلاباران

تا سكوت غم شب چشم تو را خواهد گرفت * ظلمت غم از دلم نور وفا خواهد گرفت عاقبت يك روز آن چشم سياه پرفريب * هستىام را زير باران بلا خواهد گرفت عاقبت يك روز گيسوى پريشانت مرا * زير رگبارى ز باران طلا خواهد گرفت همچو پويك رفته‌اى امّا سليمان دلم * ياد تو از چاوش شهر سبا خواهد گرفت تا تو چون رؤياى اشك‌آلوده‌ام آنى به ياد * اشك غربت ديدهء غم‌آشنا خواهد گرفت از سفر برگرد اى غم‌آشنا مرغ غريب * بىتو شبها اشك راه ديده را خواهد گرفت اى بهار رفته برگرد از رحيل شهر غم * ور نه پاييز بلا شهر وفا خواهد گرفت

غريب

مثل آرامش يك بركهء صاف مثل خاموشى يك دير كهن