گريزم نيست
وقتى كه غروب مىرسد باز * شب مىشكفد چو غنچهء ناز
مرغ دل پرشكستهء من * سوى تو كند ملول پرواز
* *
من با غمت اى اميد هستى * تنها و شكسته مىستيزم
در آينهء نگاه پاكت * آرام ز ديده اشك ريزم
* *
در ساحل آسمان آبى * وقتى كه فلق زند جوانه
غمگين ز ملال هستى خويش * مىگريم و خوانم اين ترانه
* *
اى سايهء روح غمپرستم * تا چند ز ديده اشك ريزم
اى دوست چگونه مىتوانم * از سايهء خويشتن گريزم
طلاباران
تا سكوت غم شب چشم تو را خواهد گرفت * ظلمت غم از دلم نور وفا خواهد گرفت
عاقبت يك روز آن چشم سياه پرفريب * هستىام را زير باران بلا خواهد گرفت
عاقبت يك روز گيسوى پريشانت مرا * زير رگبارى ز باران طلا خواهد گرفت
همچو پويك رفتهاى امّا سليمان دلم * ياد تو از چاوش شهر سبا خواهد گرفت
تا تو چون رؤياى اشكآلودهام آنى به ياد * اشك غربت ديدهء غمآشنا خواهد گرفت
از سفر برگرد اى غمآشنا مرغ غريب * بىتو شبها اشك راه ديده را خواهد گرفت
اى بهار رفته برگرد از رحيل شهر غم * ور نه پاييز بلا شهر وفا خواهد گرفت
غريب
مثل آرامش يك
بركهء صاف
مثل خاموشى يك
دير كهن