تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1659

مساهمون:

ص١٦٥٩
شاد باش اى شمس انوار هدى * مطلع انوار اسرار خدا چون ضياء جان ما از روى توست * ديدهء جان را همه دل سوى توست هان و هان اى قصّه‌پرداز خموش * اى سكوت تو همه جوش و خروش داستان تو كه نقد حال ماست * در فضاى عشق پروبال ماست چون تو خود افسانه‌اى در عشق دوست * عشق تو هم رمزى از افسون اوست نزد ما تو نور ذات مطلقى * هم ضياء الحق و هم شمس الحقى شمس تو فايق بر انوار فلك * جان تو واقف ز اسرار ملك چون شدى افسانه در عشق و جنون * زى حقيقت رهنمونى رهنمون گرچه نك ز افسانه نقش نام توست * هر حقيقت نزد ما ز الهام توست ما كه اندر نور تو گم گشته‌ايم * همچو دل در موج خون آغشته‌ايم گرچه نامت بر زبان داريم ما * چون غم عشقش نهان داريم ما نور الهامى فشان بر جان ما * پر كن از نور هدى دامان ما تا دگر ره نغمهء نى سر كنيم * سرّ نى را ترجمه ديگر كنيم
* *
گرچه نى را نغمه‌اى جان‌پرور است * سرّ نى را داستانى ديگر است نى كه با تو بىزبان گويد سخن * گويدت خالى شو از خود همچو من اى به خود پيچيده با خود برستيز * بگسل از خود وز خودى واپس گريز سرّ نى خود كشف سرّ اولياست * ترجمان سرّ مردان خداست آنكه سر در چاه كرد و راز گفت * شمه‌اى زين سرّ پنهان باز گفت وانچه از آن راند سرّى با كميل * خود نَبُد جز رشحى از طوفان سيل ور حقيقت بفكند از رخ نقاب * صبح ديگر بردمد بىآفتاب ليك چون در چشم خلقان نور نيست * ديد آن مر خلق را دستور نيست چون حقيقت در فسانه شد نهان * در دل شب جست بايد صبح جان تا نه رخ در پردهء افسانه راند * از حقيقت هيچ‌كس نقشى نخواند وين سخن را حجّتى گر حاجت است * قصّهء افسانه اينجا حجت است . . .