شاد باش اى شمس انوار هدى * مطلع انوار اسرار خدا
چون ضياء جان ما از روى توست * ديدهء جان را همه دل سوى توست
هان و هان اى قصّهپرداز خموش * اى سكوت تو همه جوش و خروش
داستان تو كه نقد حال ماست * در فضاى عشق پروبال ماست
چون تو خود افسانهاى در عشق دوست * عشق تو هم رمزى از افسون اوست
نزد ما تو نور ذات مطلقى * هم ضياء الحق و هم شمس الحقى
شمس تو فايق بر انوار فلك * جان تو واقف ز اسرار ملك
چون شدى افسانه در عشق و جنون * زى حقيقت رهنمونى رهنمون
گرچه نك ز افسانه نقش نام توست * هر حقيقت نزد ما ز الهام توست
ما كه اندر نور تو گم گشتهايم * همچو دل در موج خون آغشتهايم
گرچه نامت بر زبان داريم ما * چون غم عشقش نهان داريم ما
نور الهامى فشان بر جان ما * پر كن از نور هدى دامان ما
تا دگر ره نغمهء نى سر كنيم * سرّ نى را ترجمه ديگر كنيم
* *
گرچه نى را نغمهاى جانپرور است * سرّ نى را داستانى ديگر است
نى كه با تو بىزبان گويد سخن * گويدت خالى شو از خود همچو من
اى به خود پيچيده با خود برستيز * بگسل از خود وز خودى واپس گريز
سرّ نى خود كشف سرّ اولياست * ترجمان سرّ مردان خداست
آنكه سر در چاه كرد و راز گفت * شمهاى زين سرّ پنهان باز گفت
وانچه از آن راند سرّى با كميل * خود نَبُد جز رشحى از طوفان سيل
ور حقيقت بفكند از رخ نقاب * صبح ديگر بردمد بىآفتاب
ليك چون در چشم خلقان نور نيست * ديد آن مر خلق را دستور نيست
چون حقيقت در فسانه شد نهان * در دل شب جست بايد صبح جان
تا نه رخ در پردهء افسانه راند * از حقيقت هيچكس نقشى نخواند
وين سخن را حجّتى گر حاجت است * قصّهء افسانه اينجا حجت است . . .