تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1652

مساهمون:

ص١٦٥٢
ز كرمانشاه و مهرويان بىمهرش دلم بگرفت * بود آيا كه تقديرم به ملك رى دراندازد ! به شور نغمهء « زروان » شيرين‌گوى ، دست‌افشان * چو آن ساقى به ساغرها ، خرامان مى دراندازد

فسون فسانه

ما را ، به‌هيچ‌روى ، غمى از زمانه نيست * اميد ما مگر به خداى يگانه نيست پيكان جان‌شكاف كماندار دهر را * جز اين دل شكستهء غمگين نشانه نيست در اين كهن‌سراى دودر ، هيچ بخردى * جز آنكه خوش برون شد از آن شادمانه نيست خواهان خوان گيتى از آن بهره چون برد ؟ * كس در چنين سپنج سرا جاودانه نيست گيتى اگر چو دلبرى افسون‌گرت فريفت * از ره مرو ! كه كار جهان جز فسانه نيست زاهد ! مخوان فسانه ! كه ما را به گوش دل * خوش‌تر ز بانگ بربط و چنگ و چغانه نيست ما صوفيان دل‌شده را توشهء رحيل * جز آه صبحگاهى و اشك شبانه نيست دريادلان ميكده دريا كشيده‌اند * زان ، شور و شوق و مستيشان را كرانه نيست با رند مست ، دست‌فشان ، زد بر آسمان * جز آستانه‌اش مگر اين آسمانه نيست ! در بزم دل‌فروز خراباتيان عشق * جز خون تاك و نوحهء نى در ميانه نيست مطرب ! بزن ترانهء شيرين عشق ، از آنك * خوش‌تر از آن ، به گوش حريفان ترانه نيست جز تاب زلف پرخم و خال رخ نگار * در راه مرغك دل ما ، دام و دانه نيست فرخنده مرغ دل ! كه سپيد است بخت او * كش جز شكنج زلف سيه آشيانه نيست « زروان » ! بر آستان سخن سر بنه ، خموش * هيچ آسمانه برتر از اين آستانه نيست

كاروان بهار

از ره آن يار نازنين آمد * دل به شور و شعف قرين آمد تا ز آيينه دل برد زنگار * شادى خاطر حزين آمد طوطى طبع شكرافشان را * شكّر و نوش و انگبين آمد يار بر آسمان جان خورشيد * زهره رخسار و مه‌جبين آمد وقت رفتن چه دل‌گدازان رفت ! * چون بيامد ، چه دلنشين آمد