نازكان ناز
آزردهام ز دلبر ، هنگامه ساز كن * بر خوان عقل ، دست تطاول دراز كن
جويم روان ، ز ديده ، به شوق پريرخيست * شرمنده از خدنگ قدش سرو ناز كن
زلفى كه خون نافهءچينش به گردن است * خوش ، گرد گوش اوست ، به افسانه راز كن
لب را چو غنچه كرد ، نشان دهان نماند * اى واى از آن نگار حقيقت مجاز كن
در پيشگاه حسن وىاند ، از سر نياز * نازكتنان ناز ، به نازش نماز كن
تا چند با رقيب من است آن هوسپژوه * در بزم شور و شيفتگى ، در فراز كن
او را بگو كه « دست ز اهل وفا مكش ! * اى يار دل به جور جفا پرگداز كن »
« زروان » زار را كه بنالد ز درد عشق * گو : « كاى ز جعد زلف سخن ، عقده باز كن
تا چند باشى از سر آزردهخاطرى * از جور و قهر دلبر دل ، شكوهساز كن ؟
وا ، نه ، حديث شكوه و شوقى به هم رسان * آن به كه از گلايه شوى احتراز كن »