چو رفت يار و ز عشاق خويش روى بتافت * دگر چه فرق بود بين يار و اغيارم
ز يار چون شدم آزردهدل دهم به چه كس * چو از ديار شدم رانده در كجا آرم
اگرچه مشكل كس حل نشد ز ما « ريحان » * بس اين هنر كه دل مردمان نيازارم
دل گمگشته
روزگاريست كه دل رفت و نيامد خبرش * مىندانم دل گمگشته چه آمد به سرش
خيرهسر گشت و همى از بر من كرد گريز * چاره اكنون چه بود از كه بجويم خبرش
اين همه با دل من طرّهء آن ترك نمود * حذر اى مردم از آن طرّهء بيدادگرش
دل من گر كه بدان طرّه سروكار نداشت * بىقرار از چه همىگشت و چرا رفت برش
بهاريه سال 1325 قمرى
نوبهار آورد سوى عاشقان پيغام يار * مرحبا اى نوبهار !
روح آزادى زدود از چهرهء كشور غبار * مرحبا اى نوبهار !
روح آزادى به جسم خستهء ايران رسيد * مردگان را جان رسيد
نفحهء امّيد كرد از گلشن ايران گذر * مرحبا اى نوبهار !
از فراق روى گل اى بلبل افسردهحال ! * بعد از اين ديگر منال
غنچه بگشايد دهان گردد گلستان پرنگار * مرحبا اى نوبهار !