آن كشور فرّخ توانا * وان خطّهء جاودانه آباد
ايران كه ز عهد شاه دارا * بودهست هماره خرّم و شاد
اسباب سرور او مهيّا * بهروزى و عزّتش خداداد
ديروز بزرگ بود امّا * امروز ندانمش چه افتاد
كاين گونه شدهست زار و مضطر * اى زادهء داريوش اعظم
تا چند فكار و ناتوانى * اسباب سرور كن فراهم
بنشين به سرير كامرانى * تا چند اسير محنت و غم
اين نيست طريق زندگانى * هشدار ز جان و دل كه خواهم
پنديست يكى دهم نهانى * اى پندگزيده بشنو ايدر
خواهى كه وطن شود گلستان * وين ملك بسان باغ مينو
آباد شود ديار ويران * گردد همه كار ملك نيكو
كار من و تو رسد به سامان * فيروزى رو كند ز هر سو
از مكر و فساد رو بگردان * كن سوى وفا و راستى رو
وين بدمنشى برون كن از سر
به ياد تو
ميان محبس تاريك در هواى تو هستم * به ياد روى فرحبخش دلگشاى تو هستم
چه در ميانهء زندان چه طرف باغ و گلستان * به هركجاى كه هستم در ابتلاى تو هستم
گرفتم آنكه از اين ماجرا نجات بيابم * مرا چه سود كه پابند ماجراى تو هستم
ميان اين همه نوميدى و عذاب و ملامت * اميدوار از آنم كه آشناى تو هستم
مگر تو باز به « ريحان » كه زنده بهر چه هستى * قسم به عشق تو من زنده از براى تو هستم
آزردهدل
اگر هزار هنر من به دوستى دارم * چو بىوفا نِيَم اى دوستان گنهكارم
روا بود نكند كس نگاهم از سر مهر * بدين گناه كه در دوستى وفادارم