تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1648

مساهمون:

ص١٦٤٨
آن كشور فرّخ توانا * وان خطّهء جاودانه آباد ايران كه ز عهد شاه دارا * بوده‌ست هماره خرّم و شاد اسباب سرور او مهيّا * بهروزى و عزّتش خداداد ديروز بزرگ بود امّا * امروز ندانمش چه افتاد كاين گونه شده‌ست زار و مضطر * اى زادهء داريوش اعظم تا چند فكار و ناتوانى * اسباب سرور كن فراهم بنشين به سرير كامرانى * تا چند اسير محنت و غم اين نيست طريق زندگانى * هشدار ز جان و دل كه خواهم پنديست يكى دهم نهانى * اى پندگزيده بشنو ايدر خواهى كه وطن شود گلستان * وين ملك بسان باغ مينو آباد شود ديار ويران * گردد همه كار ملك نيكو كار من و تو رسد به سامان * فيروزى رو كند ز هر سو از مكر و فساد رو بگردان * كن سوى وفا و راستى رو وين بدمنشى برون كن از سر

به ياد تو

ميان محبس تاريك در هواى تو هستم * به ياد روى فرح‌بخش دلگشاى تو هستم چه در ميانهء زندان چه طرف باغ و گلستان * به هركجاى كه هستم در ابتلاى تو هستم گرفتم آنكه از اين ماجرا نجات بيابم * مرا چه سود كه پابند ماجراى تو هستم ميان اين همه نوميدى و عذاب و ملامت * اميدوار از آنم كه آشناى تو هستم مگر تو باز به « ريحان » كه زنده بهر چه هستى * قسم به عشق تو من زنده از براى تو هستم

آزرده‌دل

اگر هزار هنر من به دوستى دارم * چو بىوفا نِيَم اى دوستان گنهكارم روا بود نكند كس نگاهم از سر مهر * بدين گناه كه در دوستى وفادارم