چكامه اجتماعى
اندر آن ملك كه روى آورد ادبار همى * گرددش كار پريشيده به ناچار همى
ذلّت و فقر و پريشانى با جهل و نفاق * رو نمايند به او جمله به يكبار همى
چون چنين گردد ناچار شود حال تباه * ملك را كار شود يكسره دشوار همى
اى عجب بنگر امروز كه در كشور جم * رو نمودهست ز هر جانب ادبار همى
مردم او همگى گشته بدانديش چنانك * مىنجويند بجز كينه و آزار همى
مردمى رخ بنهفته است از اين شهر و ديار * جز همه مكر و فسون نيست نمودار همى
به فسون اندر ، هرجا كه كنى رو ، بينى * گرم بنموده بدانديشان بازار همى
نام ايران شده از بدمنشى اهل وطن * چه ز كردار بد ما چه ز گفتار همى
يك وطنخواه نيابى كه ز اندوه وطن * در دل اندرش نباشد غم و تيمار همى
نى خطا گفتم زان رو كه در اين ملك امروز * نبود هيچ وطنخواه پديدار همى
وه كه امروز نمىبينى در كشور جم * جز گروهى همه نابخرد و بدكار همى
اى دريغا كه برفت از كف سررشتهء كار * عاقلان را همگى تيره شد افكار همى
هله « ريحان » چه كنى فرياد از دست سپهر * نبود گردون ، بدسيرت و غدّار همى
مرد بينا دانسته چو در چاه افتد * چه خطا رفته است از گنبد دوّار همى
اين پريشانى ما بر ما از كردهء ماست * اين حقيقت نتوان كردن انكار همى
بد نماييم و ز بد حاصل نيكو طلبيم * زين عجبتر نفتد هيچ كجا كار همى
حاصل كردهء بد هرگز نيكو نشود * خار خرما نه و خرما نشود خار همى
گر ز هر سوى بلا بارد بر ما نشگفت * زان كه ما جمله بدانيم سزاوار همى
اين زمان بايد كوشيد به آبادى ملك * گرچه انديشهء آن باشد دشوار همى
من نگويم نشود ، آباد اين ملك قديم * مىشود امّا با كوشش بسيار همى
وهلهء اول بايد كه در اين ملك قديم * منقلب گردد كليهء اطوار همى
رو نخستين سوى اصلاح ادارى آريم * تا شود ركن امور از بن ستوار همى
برگزينيم همى از پى آرايش ملك * مردمانى همه دانشور و هشيار همى
بىچنين مردم هرگز نشود كار درست * طالع خفته نمىگردد بيدار همى
تجربت كرده و هشيار چو گرديد پزشك * زود بهبودى مىيابد بيمار همى
هريك از بهر وطن با دلوجان كار كنيم * گَرد غفلت بزداييم ز رخسار همى