بىپناه
روز و شب ماييم و درد و ناله و سوزنده آهى * اى صنم در عشق تو ما را بود خوش دستگاهى
بارها من قصد كردم راه صحرا پيش گيرم * جز سر كوى تو جانا پيش نامد هيچ راهى
پيش خود گفتم كه دلها را به دلها راه باشد * با كمال هوشيارى كرده بودم اشتباهى
خاطرم تابنده است از معرفت چون آفتابى * تا سروكارم بود با خوبرويى همچو ماهى
عاشقم شوريدهام پيشم مكن هرگز حديثى * جز ز رخسار نگارى جز ز چشمان سياهى
اى كه پرسيدى كه « ريحان » كيست بشنو تا بگويم * عاشقى افسردهحالى ، خستهجانى بىپناهى
مستزاد « 1 »
جنبشى اى اهل ايران كشور جم در بلاست * كشور جم در بلاست
كشور جم در بلا يكسر ز بىحسى ماست * كشور جم در بلاست
مملكت رنجور و دردش هر زمان گردد پديد * تيشهء بحران مزيد
با چنين نادان طبيبان درد ايران بىدواست * كشور جم در بلاست
اى دريغا عاقبت شد پايمال دشمنان * سطوت ملك كيان
بر فناى ما ز هر سو دشمنان قد كرده راست * كشور جم در بلاست
آتش سوزنده رو از هر طرف بر ما نمود * فتنهها بر پا نمود
هركجا روآورى هنگامه و غوغا بپاست * كشور جم در بلا است
گشته از جهل و تغافل روز اين ملت سياه * حال ما يكسر تباه
جهل و غفلت تا به كى در ملك ما فرمانرواست * كشور جم در بلاست
هامش
( 1 ) - در جنگ بين الملل اول كه ايران گرفتار همسايهء شمالى ( روسيه ) و دولت انگليس بود ، مستزاد فوق سروده شد .