يكى تيره ، يكى روشن ،
يكى چون شب سياه و ديگرى سرخ است مثل خون
گهى تاتار مىآيد
گهى چنگيز مىآيد
به روى سر بهجاى سايه تيغ تيز مىآيد .
كتاب كهنه از زيبايى خورشيد مىگويد
از آن مهد ادب
زيبا ديار روشن جاويد مىگويد
از انسانى كه در آن سرزمين روشن و زيباست مىگويد
كه زير گنبد دوّار
آيينش
همه نيك است
در گفتار و در كردار و در پندار
از اقليمش
كه آباد است و ويران است
از عشقش
كه ايران است .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1643
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٤٣