تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1642

مساهمون:

ص١٦٤٢
هستهء سخت اتم را بشكافت من ز خود مىپرسم كه محبّت آيا ز اتم سخت‌تر است ؟ آه از آن سبزى دستان بشر كه به خون رنگ گرفت و صفاى دل چون آينه‌اش كه به خود زنگ گرفت چون پرستوها ، من همره قافله خواهم كوچيد روزى از شهر برون خواهم رفت پشت آن كوه بلند آشيان خواهم ساخت .

كتاب كهنه

كتابى كهنه مىخوانم كه در ديباچهء پرافتخارش از محبّت قصّه مىگويد كتابى كهنه است امّا تو گويى داستان تازه مىگويد ز گمنامى ، ز بدنامى گه از آوازه مىگويد ز مردانى كه جان در راه آن گوهر فدا كردند و مىخوانم در اوراقش چگونه نور بر آن سرزمين تابيد و خفّاشان چه‌ها كردند چو بينى رنگ اوراقش ،