هستهء سخت اتم را بشكافت
من ز خود مىپرسم
كه محبّت آيا
ز اتم سختتر است ؟
آه از آن سبزى دستان بشر
كه به خون رنگ گرفت
و صفاى دل چون آينهاش
كه به خود زنگ گرفت
چون پرستوها ، من
همره قافله خواهم كوچيد
روزى از شهر برون خواهم رفت
پشت آن كوه بلند
آشيان خواهم ساخت .
كتاب كهنه
كتابى كهنه مىخوانم
كه در ديباچهء پرافتخارش
از محبّت قصّه مىگويد
كتابى كهنه است امّا
تو گويى داستان تازه مىگويد
ز گمنامى ، ز بدنامى
گه از آوازه مىگويد
ز مردانى كه جان در راه آن گوهر فدا كردند
و مىخوانم در اوراقش
چگونه نور بر آن سرزمين تابيد
و خفّاشان چهها كردند
چو بينى رنگ اوراقش ،