تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1627

مساهمون:

ص١٦٢٧
سينه مىجوشدم از آتش راز * دل به بر مىطپد از لذّت غم جان به بال‌وپر غم در پرواز * ديده يك‌لحظه نياسوده به هم
* *
طايرى بود دل ما كه پريد * آشيان جست به نخلستانها چه غم ار دور بود راه اميد * او كه آموخته با حرمانها
* *
ياد آن شب كه دل از راز نهان * با من خسته حكايتها گفت خفته بودند همه هم‌سفران * چشم ما بود كه تا صبح نخفت
* *
مرغ شب گفت به صد نالهء زار : * رفت خورشيد به گرداب عدم كاروان مىرسد آخر به ديار * وان در اين مرحله من مانم و غم
* *
مىرود عمر سبكتر ز خيال * در دل از شور غمم طوفان است گرچه اميد وصال است محال * دور غم باد كه جاويدان است
* *
مىكند زمزمه كوه و در و دشت * آه از اين آتش جاويدانى عمر اگر بود همين بود و گذشت * مستى اين سفر روحانى
* *
اين سفر ، اين لحظات گذران * بود خوابى و خيالى و دمى كاروان رفت و به‌جا ماند از آن * در نهانخانهء دل گرد غمى

نامهء او

تو را كه بود به احوال خستگان نظرى * چرا به كشتهء هجران نمىكنى گذرى به انتظار تو چشم اميد گشت سپيد * ز گرد راه تو خواهيم سرمهء بصرى مرا خيال تو امشب اميد صبح دهد * شب فراق تو دارد مگر ز پى سحرى ؟ ز نامهء تو چراغ حيات روشن گشت * فداى دست تو ! بفرست نامهء دگرى كليد خوى تو باب اميدوارى بست * مگر وفاى تو بگشايد از اميد درى