مار و غار
زنى خفت چون گل به دامان دشت * قضا را يكى مار از آنسو گذشت
بدان گنج رهيافت نابرده رنج * ضرورت بود مار از بهر گنج
سوى خفته شد مار سوراخ جوى * به نرمى فرو شد به سوراخ اوى
نهانخانهاى دلكش و نرم ديد * بياسود چون بسترى گرم ديد
زن از جنبش مار در غار خويش * ز جا جست و حيران شد از كار خويش
هراسان و لرزان و انديشناك * از آن افعى خفته اندر مغاك
فغان كرد چندانكه برنا و پير * شدند آگه از مار و از مارگير
همه غرق انديشه تا چون كنند * علاج پرى با چه افسون كنند
سرانجام ياران پاكيزه راى * سوى شهر بردندش از روستاى
طبيعت آمد و جهد بسيار كرد * به علم و عمل ، چارهء كار كرد
به تدبير دانندهء چيرهدست * زن از مار و مار از بن غار رست
عجب بين كه زن رخت از آن ورطه بُرد * ولى افعى بختبرگشته مُرد
اگر هوشيارى مشو يار زن * منه مار خود بر درِ غارِ زن
به زن هركه خود را گرفتار ديد * همان بيند آخر كه آن مار ديد !