تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1630

مساهمون:

ص١٦٣٠
به جستجوى تو بتخانهء جهان گشتم * نشان نداد كس از چون تو سنگدل صنمى سرشك حسرتم آتش به خرمن جان زد * فغان كه ابر وفا و كرم نداد نمى خيال روى تو جويم به جويبار سرشك * تو گل به خنده كه بر آب مىزنم رقمى !

بازگشت

امشب اى مه به دلم غوغاييست * در سر از عشق توام سوداييست چون سر زلف تو آشفته دلم * امشب از زندگى خود كسلم دفتر زندگىام بىپرده * گشته پيش نظرم گسترده چون ورق مىزنم اين كهنه كتاب * قصّه‌ها خوانم از ايّام شباب زنده گردند ز نو خاطره‌ها * رقصد اندر نظرم منظره‌ها ديو انديشه ز نو جان گيرد * از سپاه غم دل سان گيرد گذرد هستى پرشور و شَرَم * سينماوار ، ز پيش نظرم بينم آنجاى جوانى سرمست * مهرجو ، شيفته‌دل ، يارپرست دلى آكنده ز سوداى جمال * بسته در زلف عروسان خيال به نگاهى ز سيه‌چشمان شاد * ز عتابى به فغان و فرياد عمرى از عاشقى و دربه‌درى * شده در كشور معنى سفرى رفته تا غايت اقليم جنون * كرده دل جايگه آتش و خون ناگهان ، پنجهء بىرحم قضا * از دل خويشتنم كرد جدا سخت در شور و شر انداخت مرا * آتشى در جگر انداخت مرا واله در عالم صورت گشتم * سالك راه سياست گشتم منم آن طاير افتاده به دام * آشيان داده به باد ايّام پى آزادى ابناى وطن * اشكها ريخته‌ام بر دامن گوهر عمر به دامان كردم * صرف آزادى ايران كردم ليكن امروز چو نيكو نگرم * سوزد از آتش حسرت جگرم ز فداكارى خونين‌كفنان * بهره‌اندوز شوند اهرمنان جز پشيمانى و افسوس و شكست * زان همه رنج چه دارم در دست ؟ دارم امروز دلى خسته و ريش * گريم از عمر تلف كردهء خويش