تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1623

مساهمون:

ص١٦٢٣

همّت مردانه

در دام حادثات ، ز كس ياورى مجوى * بگشا گره به همّت مشكل‌گشاى خويش سعى طبيب موجب درمان درد نيست * از خود طلب دواى دل مبتلاى خويش بر عزم خويش تكيه كن ار سالك رهى * وامانده آنكه تكيه كند بر عصاى خويش گفت آهويى به شيرسگى در شكارگاه * چون گرم‌پويه ديدش ، اندر قفاى خويش كاى خيره‌سر ! به گَرد سمندم نمىرسى * دانى و گر چو برق ، به تك بادپاى خويش چو من پى رهايى خود مىكنم تلاش * ليكن تو بهر خاطر فرمانرواى خويش با من كجا به پويه برابر شوى از آنك * تو بهر غير پويى و من از براى خويش

خانه‌سوز

به روى سيل ، گشاديم راه خانه خويش * به دست برق سپرديم آشيانهء خويش مرا چه حد كه زنم بوسه ، آستين تو را * همين‌قدر تو مرانم ز آستانهء خويش بجز تو كز ستمت سوختى دل ما را * به دست خويش ، كه آتش زند به خانهء خويش ؟ مخوان حديث رهايى ، كه الفتيست مرا * به نالهء سحر و گريهء شبانهء خويش ز رشك تا كه هلاكم كند ، به دامن غير * چو گل نهد سر و مستى كند بهانهء خويش فريب خال لبش خوردم و ندانستم * كه دام كرده نهان در قفاى دانهء خويش « رهى » به ناله دهى چند دردسر ما را ؟ * بمير از غم و كوتاه كن فسانهء خويش

نغمهء حسرت

ياد ايّامى كه در گلشن فغانى داشتم * در ميان لاله و گل آشيانى داشتم گرد آن شمع طرب مىسوختم پروانه‌وار * پاى آن سرو روان اشك روانى داشتم آتشم بر جان ولى از شكوه لب خاموش بود * عشق را از اشك حسرت ترجمانى داشتم چون سرشك از شوق بودم خاكبوس درگهى * چون غبار از شكر ، سر بر آستانى داشتم در خزان با سرو و نسرينم بهارى تازه بود * در زمين با ماه و پروين آسمانى داشتم درد بىعشقى ز جانم برده طاقت ور نه من * داشتم آرام ، تا آرام جانى داشتم بلبل طبعم ، « رهى » باشد ز تنهايى خموش * نغمه‌ها بودى مرا تا همزبانى داشتم