همّت مردانه
در دام حادثات ، ز كس ياورى مجوى * بگشا گره به همّت مشكلگشاى خويش
سعى طبيب موجب درمان درد نيست * از خود طلب دواى دل مبتلاى خويش
بر عزم خويش تكيه كن ار سالك رهى * وامانده آنكه تكيه كند بر عصاى خويش
گفت آهويى به شيرسگى در شكارگاه * چون گرمپويه ديدش ، اندر قفاى خويش
كاى خيرهسر ! به گَرد سمندم نمىرسى * دانى و گر چو برق ، به تك بادپاى خويش
چو من پى رهايى خود مىكنم تلاش * ليكن تو بهر خاطر فرمانرواى خويش
با من كجا به پويه برابر شوى از آنك * تو بهر غير پويى و من از براى خويش
خانهسوز
به روى سيل ، گشاديم راه خانه خويش * به دست برق سپرديم آشيانهء خويش
مرا چه حد كه زنم بوسه ، آستين تو را * همينقدر تو مرانم ز آستانهء خويش
بجز تو كز ستمت سوختى دل ما را * به دست خويش ، كه آتش زند به خانهء خويش ؟
مخوان حديث رهايى ، كه الفتيست مرا * به نالهء سحر و گريهء شبانهء خويش
ز رشك تا كه هلاكم كند ، به دامن غير * چو گل نهد سر و مستى كند بهانهء خويش
فريب خال لبش خوردم و ندانستم * كه دام كرده نهان در قفاى دانهء خويش
« رهى » به ناله دهى چند دردسر ما را ؟ * بمير از غم و كوتاه كن فسانهء خويش
نغمهء حسرت
ياد ايّامى كه در گلشن فغانى داشتم * در ميان لاله و گل آشيانى داشتم
گرد آن شمع طرب مىسوختم پروانهوار * پاى آن سرو روان اشك روانى داشتم
آتشم بر جان ولى از شكوه لب خاموش بود * عشق را از اشك حسرت ترجمانى داشتم
چون سرشك از شوق بودم خاكبوس درگهى * چون غبار از شكر ، سر بر آستانى داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهارى تازه بود * در زمين با ماه و پروين آسمانى داشتم
درد بىعشقى ز جانم برده طاقت ور نه من * داشتم آرام ، تا آرام جانى داشتم
بلبل طبعم ، « رهى » باشد ز تنهايى خموش * نغمهها بودى مرا تا همزبانى داشتم