تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1622

مساهمون:

ص١٦٢٢
مهيا تا كند اجزاى او را * ستاند از لاله و گل رنگ و بو را ز دريا عمق و از خورشيد گرمى * ز آهن سختى از گلبرگ نرمى لطافت از نسيم و مويه از جوى * ز شاخ تر گراييدن به هر سوى ز امواج خروشان تندخويى * ز روز و شب دورنگى و دورويى صفا از صبح و شورانگيزى از مى * شكرافشانى و شيرينى از نى ز گرگ تيزدندان كينه‌جويى * ز طوطى حرف ناسنجيده گويى ز روباه دغل حيلت‌گرى را * ز مار جانگزا بدگوهرى را ز باد هرزه‌پو نااستوارى * ز دور آسمان ناپايدارى جهانى را به هم آميخت ايزد * همه در قالب زن ريخت ايزد ز طبع زن به‌غيراز شر چه خواهى ؟ * وز اين موجود افسون‌گر چه خواهى دو نوبت مرد عشرت‌ساز گردد * درِ دولت به رويش باز گردد يكى آن شب كه با گوهرفشانى * ربايد مهر از گنجى كه دانى دگر روزى كه گنجور هوس كيش * به خاك اندر نهد گنجينهء خويش

زبان شكوه ندارد

چو نى ، به سينه خروشد دلى كه من دارم * به ناله گرم بود ، محفلى كه من دارم بيا و اشك مرا چاره كن كه همچو حباب * به روى آب بود منزلى كه من دارم ز شرم عشق خموشم ، كجاست گريهء شوق * كه با تو شرح دهد مشكلى كه من دارم به خون نشسته‌ام از جان‌ستانى دل خويش * درون سينه بود قاتلى كه من دارم دل من از نگه گرم او نپرهيزد * ز برق سر نكشد حاصلى كه من دارم « رهى » چو شمع فروزان گَرَم بسوزانند * زبان شكوه ندارد دلى كه من دارم

قطعه « 1 »

بهر گشايش پل‌دختر وزير راه * سوى ميانه رفت و رها كرد خانه را با دست همّتش پل‌دختر گشوده گشت * يعنى گشاد راه دخول ميانه را
هامش
( 1 ) - در موقعى كه حميد سياح ، وزير راه ، براى افتتاح « پل‌دختر » واقع در ميانه به آذربايجان مسافرت كرد ، قطعه فوق را سرود .