مهيا تا كند اجزاى او را * ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمى * ز آهن سختى از گلبرگ نرمى
لطافت از نسيم و مويه از جوى * ز شاخ تر گراييدن به هر سوى
ز امواج خروشان تندخويى * ز روز و شب دورنگى و دورويى
صفا از صبح و شورانگيزى از مى * شكرافشانى و شيرينى از نى
ز گرگ تيزدندان كينهجويى * ز طوطى حرف ناسنجيده گويى
ز روباه دغل حيلتگرى را * ز مار جانگزا بدگوهرى را
ز باد هرزهپو نااستوارى * ز دور آسمان ناپايدارى
جهانى را به هم آميخت ايزد * همه در قالب زن ريخت ايزد
ز طبع زن بهغيراز شر چه خواهى ؟ * وز اين موجود افسونگر چه خواهى
دو نوبت مرد عشرتساز گردد * درِ دولت به رويش باز گردد
يكى آن شب كه با گوهرفشانى * ربايد مهر از گنجى كه دانى
دگر روزى كه گنجور هوس كيش * به خاك اندر نهد گنجينهء خويش
زبان شكوه ندارد
چو نى ، به سينه خروشد دلى كه من دارم * به ناله گرم بود ، محفلى كه من دارم
بيا و اشك مرا چاره كن كه همچو حباب * به روى آب بود منزلى كه من دارم
ز شرم عشق خموشم ، كجاست گريهء شوق * كه با تو شرح دهد مشكلى كه من دارم
به خون نشستهام از جانستانى دل خويش * درون سينه بود قاتلى كه من دارم
دل من از نگه گرم او نپرهيزد * ز برق سر نكشد حاصلى كه من دارم
« رهى » چو شمع فروزان گَرَم بسوزانند * زبان شكوه ندارد دلى كه من دارم
قطعه « 1 »
بهر گشايش پلدختر وزير راه * سوى ميانه رفت و رها كرد خانه را
با دست همّتش پلدختر گشوده گشت * يعنى گشاد راه دخول ميانه را
هامش
( 1 ) - در موقعى كه حميد سياح ، وزير راه ، براى افتتاح « پلدختر » واقع در ميانه به آذربايجان مسافرت كرد ، قطعه فوق را سرود .