زن
كيم من ، دردمند ناتوانى * اسيرى ، خستهاى افسردهجانى
تذروى آشيان بر باد رفته * صفاى گلشنش از ياد رفته
نه از نامهربانان سينه ريشم * كه داغ از مهربانيها خويشم
دلم بيمار و لب خاموش و رخ زرد * همه سوز و همه داغ و همه درد
چو دل از نيش غم رنجور باشد * ز شادى صد بيابان دور باشد
بود آسان علاج عضو بيمار * چو دل بيمار شد مشكل شود كار
شود در سينه هر ساعت نفس تنگ * جهان تنگ و نفس تنگ و قفس تنگ
بساط خوشدلى تا در نوشتم * چو بهمن بگذرد ارديبهشتم
روانپرور بود خرّم بهارى * كه گيرم پاى سروى دست يارى
و گرنه گل زند در چشم دل خار * در آن گلشن كه خالى باشد از يار
بهار عاشقان رخسار يار است * كه هرجا نوگلى باشد بهار است
نه دمسازى كه با وى راز گويم * نه يارى تا غم از وى باز گويم
چمن بىهمنشين زندان جان است * صفاى بوستان از دوستان است
در اين محفل چو من حسرتكشى نيست * به سوز سينهء من آتشى نيست
الهى در كمند زن نيفتى * اگر افتى به روز من نيفتى
دلم از نوگلى پيمانشكن سوخت * چو داغ لاله سرتاپاى من سوخت
از آن گلبن نصيبم داغ و درد است * زن بدخو بلاى جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخويى * زن و آتش ز يك جنسند گويى
نه تنها نامراد آن دلشكن باد * كه نفرين خدا بر هرچه زن باد
نباشد در مقام حيله و فن * كم از ناپارسا زن پارسا زن
زنان در مكر و حيلت گونهگونند * زيانند و فريبند و فسونند
چو زن يار كسان شد مار از او به * چو تردامن بود گل خار از او به
حذر كن زان بت نسرين برو دوش * كه هردم با خسى گردد همآغوش
منه در محفل عشرت چراغى * كزو پروانهاى گيرد سراغى
ميفشان دانه در راه تذروى * كه مأوا گيرد از سروى به سروى
جهان داور چو گيتى را بنا كرد * پى ايجاد زن انديشهها كرد