تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1620

مساهمون:

ص١٦٢٠
زان قطرهء سرشك فروماند پاى مرد * يكسر ز دست رفت اگرش بود طاقتى آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست * گفتى ميان آتش و آب است نسبتى اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت * چندان اثر كه قطرهء اشك محبتى

درياى اشك

داروى سوز درون ما ، شراب ناب نيست * آتش اين لاله را افسردگى از آب نيست مردم چشمم فرومانده‌ست در درياى اشك * مور را پاى رهايى از دل گرداب نيست شب ز آه آتشين يكدم نياسايم چو شمع * در ميان آتش سوزنده جاى خواب نيست زندگى خوش‌تر بود در پردهء وهم و خيال * صبح روشن را صفاى سايهء مهتاب نيست خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است * كوه پابرجاى را انديشه از سيلاب نيست ما به كويت از وفاى خويشتن پا در گليم * ور نه اين صحرا ، تهى از لالهء سيراب نيست آنچه ناياب است در عالم ، وفا و مهر ماست * ور نه در گلزار هستى سرو و گل ناياب نيست گر تو را با ما تعلق نيست ما را شوق هست * ور تو را بىما صبورى هست ما را تاب نيست گفتى اندر خواب بينى بعد از اين روى مرا * ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نيست جلوهء صبح و شكرخند گل و آواى چنگ * دلگشا باشد ولى چون صحبت احباب نيست جاى آسايش چه مىجويى « رهى » در ملك عشق ؟ * موج را آسودگى در بحر بىپاياب نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1620 | سيد محمد باقر برقعى