زان قطرهء سرشك فروماند پاى مرد * يكسر ز دست رفت اگرش بود طاقتى
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست * گفتى ميان آتش و آب است نسبتى
اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت * چندان اثر كه قطرهء اشك محبتى
درياى اشك
داروى سوز درون ما ، شراب ناب نيست * آتش اين لاله را افسردگى از آب نيست
مردم چشمم فروماندهست در درياى اشك * مور را پاى رهايى از دل گرداب نيست
شب ز آه آتشين يكدم نياسايم چو شمع * در ميان آتش سوزنده جاى خواب نيست
زندگى خوشتر بود در پردهء وهم و خيال * صبح روشن را صفاى سايهء مهتاب نيست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است * كوه پابرجاى را انديشه از سيلاب نيست
ما به كويت از وفاى خويشتن پا در گليم * ور نه اين صحرا ، تهى از لالهء سيراب نيست
آنچه ناياب است در عالم ، وفا و مهر ماست * ور نه در گلزار هستى سرو و گل ناياب نيست
گر تو را با ما تعلق نيست ما را شوق هست * ور تو را بىما صبورى هست ما را تاب نيست
گفتى اندر خواب بينى بعد از اين روى مرا * ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نيست
جلوهء صبح و شكرخند گل و آواى چنگ * دلگشا باشد ولى چون صحبت احباب نيست
جاى آسايش چه مىجويى « رهى » در ملك عشق ؟ * موج را آسودگى در بحر بىپاياب نيست