آتش خاموش
نه دل مفتون دلبندى ، نه جان مدهوش دلخواهى * نه بر مژگان من اشكى ، نه بر لبهاى من آهى
نه جان بىنصيبم را پيامى از دلارامى * نه شام بىفروغم را نشانى از سحرگاهى
نيابد محفلم گرمى ، نه از شمعى ، نه از جمعى * ندارد خاطرم الفت ، نه با مهرى نه با ماهى
به ديدار اجل باشد اگر شادى كنم روزى * به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهى
كيم من ؟ آرزو گم كردهاى تنها و سرگردان * نه آرامى ، نه اميدى ، نه همدردى ، نه همراهى
گهى افتانوخيزان چون غبارى در بيابانى * گهى خاموش و حيران ، چون نگاهى بر نظرگاهى
« رهى » ! تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها * به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهى
نيروى اشك
عزم وداع كرد جوانى به روستاى * در تيرهشامى از برِ خورشيد طلعتى
طبع هوا دژم بُد و چرخ از فراز ابر * همچون حباب در دل درياى ظلمتى
زن گفت با جوان كه از اين ابر فتنهزاى * ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتى
در اين شب سيه كه فرومرده شمع ماه * اى مه چراغ كلبهء من باش ساعتى
ليكن جوان ز جنبش طوفان نداشت باك * دريادلان ز موج ندارند دهشتى
برخاست تا برون بنهد پاى زان سراى * كو را دگر نبود مجال اقامتى
سرو روان چو عزم جوان استوار ديد * افروخت قامتى كه عيان شد قيامتى
بر چهر يار دوخت به حسرت دو چشم خويش * چون مفلس گرسنه به خوان ضيافتى
با يك نگاه كرد بيان شرح اشتياق * بىآنكه از زبان بكشد بار منّتى
چون گوهرى كه غلتد بر صفحهاى ز سيم * غلتان به سيمگون رخ وى اشك حسرتى