در شكايت از دوران
كبود گشت مرا طالع از سپهر كبود * به غير صبر مرا از كف آنچه بو ربود
فكند آتشى از غم به مغز من چونان * كه رفت از سر من تا به چرخ هفتم دود
هميشه گوشهاى از باغ و راغ بود مرا * به دست جام شراب و به گوش نالهء رود
چه پايها كه به دامان من بُد اندر رقص * چه دستها كه حمايل مرا به گردن بود
زدم به زخمهء مطرب چه زخمها بر دل * كه تا به ميل من از زحمه نغمهاى بسرود
دلم ز باده به جوش و سرم ز مى سرمست * دو چشم من ز خمار شراب ، خوابآلود
ميان محفل من بُد هميشه دلدارى * كه مهر و ماه به چهرش ز شرم داد درود
گشادروى و شكرخندهاى كه در گفتار * كسى به حسن و لطافت چو او دهن نگشود
به محفلى كه همه رند و بادهنوش بُدند * به چشم مست ، دل از مست و هوشيار ربود
چو خواست عقدهگشايى نمايد از دل تنگ * نمود بالش سر دست و در برم بغنود
دلم به هرزه پى اين و آن شد و ديدم * به روى خويش نياورد و داشت گفتوشنود
مرا كه روز و شبى آنچنان به عيش گذشت * كنون ببين كه چه پيش آمدهست و پيش چه بود
يگانهاى كه بدون دوگانه و طاعت * درى به روى من از رحمت آنچنان بگشود