زاهد بكن هرآنچه كه خواهى به عاشقان * ما اين ستم حوالهء بر دادگر كنيم
عصيانگريم و خرمن گردون سفله را * ويران شبى به سيل سرشك سحر كنيم
پا مىتوان نهاد به بام بلند چرخ * پرهيز اگر ز مردم كوتهنظر كنيم
ما هم ز جمع مردم صاحبهنر شويم * گر صادقانه خدمت اهل هنر كنيم
« روح القدس » به بزم حريفان خود نگر * بايد به جام ، باده ز خون جگر كنيم
نامهء دل
اى رقم زن به كتاب دل ما غم بنويس * جوهر از سرمه كن و قصّهء ماتم بنويس
خط بكش بر سر نقش طرب و شادى دل * حسرت و غربت دل را بغل هم بنويس
رقم روز سياه من و گيسوى نگار * چو زنى ، تيره و آشفته و درهم بنويس
قصّهء بخت من و دانهء خال سيهاش * به حساب پدرم ، حضرت آدم بنويس
هرچه خون آمده بر ديدهء من بر دامن * همه با خون بصر كمكم و نمنم بنويس
قصّهء غصّهء دل را همه با جوهر خون * با الفباى شكسته ، كج و مبهم بنويس
قلم از نى كن و با شكوهء شب هجران را * به الف تا كه رسى چون قد ما خم بنويس
يادى از داغ شهيدان به خون خفتهء عشق * به سحر داغ گل لاله به شبنم بنويس
قلم عفو خدا بر ورق دفتر عشق * هر دو را پاكتر از دامن مريم بنويس
نسخهاى همچو طبيبان به علاج تب دل * شربت وصل بر آن بيش ز مرهم بنويس
داستان غم « روح القدس » غمزده را * تا نرنجد دل پيران ولا ، كم بنويس