تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1587

مساهمون:

ص١٥٨٧
زاهد بكن هرآنچه كه خواهى به عاشقان * ما اين ستم حوالهء بر دادگر كنيم عصيانگريم و خرمن گردون سفله را * ويران شبى به سيل سرشك سحر كنيم پا مىتوان نهاد به بام بلند چرخ * پرهيز اگر ز مردم كوته‌نظر كنيم ما هم ز جمع مردم صاحب‌هنر شويم * گر صادقانه خدمت اهل هنر كنيم « روح القدس » به بزم حريفان خود نگر * بايد به جام ، باده ز خون جگر كنيم

نامهء دل

اى رقم زن به كتاب دل ما غم بنويس * جوهر از سرمه كن و قصّهء ماتم بنويس خط بكش بر سر نقش طرب و شادى دل * حسرت و غربت دل را بغل هم بنويس رقم روز سياه من و گيسوى نگار * چو زنى ، تيره و آشفته و درهم بنويس قصّهء بخت من و دانهء خال سيه‌اش * به حساب پدرم ، حضرت آدم بنويس هرچه خون آمده بر ديدهء من بر دامن * همه با خون بصر كم‌كم و نم‌نم بنويس قصّهء غصّهء دل را همه با جوهر خون * با الفباى شكسته ، كج و مبهم بنويس قلم از نى كن و با شكوهء شب هجران را * به الف تا كه رسى چون قد ما خم بنويس يادى از داغ شهيدان به خون خفتهء عشق * به سحر داغ گل لاله به شبنم بنويس قلم عفو خدا بر ورق دفتر عشق * هر دو را پاك‌تر از دامن مريم بنويس نسخه‌اى همچو طبيبان به علاج تب دل * شربت وصل بر آن بيش ز مرهم بنويس داستان غم « روح القدس » غم‌زده را * تا نرنجد دل پيران ولا ، كم بنويس