تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1590

مساهمون:

ص١٥٩٠
كجا سپاس نمودم چه شكر آوردم * بدان صفت كه مرا بود طالعى فر بود براى كيفر كفران ناسپاسى هست * كه خاطر است پر از رنج و ديده خون‌پالود كنون كه چاره‌ام از دست رفت و تير از شست * نشايد از ستم و غصّه جان و تن فرسود چرا كه هرچه بود قسمتم ز روز نخست * نمىتوان كه از او كاست يا بر آن افزود مگر كه طالع پيروز باز بازآيد * و گرنه بهر من اكنون غم گذشته چه سود ز سعدى اين سخن نغز هست و اصل سخن * نگفت سعدى و مولاى ما چنين فرمود چو دى برفته و موجود نيست فردايى * ميان هر دو غنيمت شمر ، دمى را زود چرا كه اطلس گردون براى جامهء خلق * هميشه داشته تار از جفا و جور از پود كلاه بر سر خويش از كسى طمع دارى * كه از سر افسر كاوس و كيقباد ربود فزود بر دل كيخسرو از ستم داغى * به‌جاى كين سياوش بريخت خون فرود ز تلخكامى فرهاد بود از شيرين * كه تيشه زد به دل سنگ و روى خود بشخود مدام حنظل از او آشكار بايد داشت * اگر به دست تو روزى نهاد سيب و مرود ز تيره‌بختى خود رو نمود « روحانى » * به درگهى كه از او رنگ غم ز دل بزدود