تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1586

مساهمون:

ص١٥٨٦

نرد محبّت

نرد محبّت اى صنم با همه‌كس نمىشود * تا كه بود گل ، عندليب ، عاشق خس نمىشود اين دل‌خسته را دگر ناله به لب نمىرسد * مرغ اسير نغمه‌گر ، كنج قفس نمىشود خسته و مانده‌ام ز ره ، گرد حريم كوى تو * طىّ طريق كعبه با نفس‌نفس نمىشود قافله گر چنين رود ، كس نرسد به منزلى * نغمهء حق شنيده از بانگ جرس نمىشود با پر معرفت بيا ، بر سر بام دل‌نشين * عرصهء جلوهء هما ، جاى مگس نمىشود ساقى بزم ازچه‌رو ، مى به سبو نمىكند * مست و خراب عشق را باده كه بس نمىشود گر سر مرحمت تو را با من دل‌شكسته است * حال بيا وفا نما ، چون‌كه سپس نمىشود از پى ديدن رُخت ، باك ندارم از رقيب * دزد ز جان گذشته چون رام عسس نمىشود اسب ستم بتاز بر اين دل « روح قدسى » ات * خسته كه دشت تفته از نعل فرس نمىشود

شرار گريه

چنان به خرمن دل زد شرار گريهء من * كه شد ز دست برون اختيار گريهء من دو چشم ژاله‌فشان دامنى پر از گل داغ * به باغ عشق بود برگ و بار گريهء من دلم به گوشهء خلوت گريستن خوش بود * شكست بغض و شكست اعتبار گريهء من گرفته خواب ز همسايه ، راحت از مردم * طنين بغض من و زارزار گريهء من به حال من دل سنگ صبور مىشكند * دمى اگر بنشيند كنار گريهء من بگو بيايد و اكنون گريستن بيند * كسى كه داشت به دل انتظار گريهء من ز باده چهرهء « روح القدس » نشد گلگون * نشسته بر رخ زردش ، غبار گريهء من

سفر

تا چند در هواى لب يار سر كنيم * برخيز تا لبى ز لب جام تر كنيم گرديده‌ايم گرد جهان را ، ولى عبث * اكنون بر آن سريم كه از خود سفر كنيم در راه عشق عقل به جايى نمىرسد * ساقى بيار باده كه فكرى دگر كنيم از راز ما تمامى اين شهر آگه‌اند * ديگر كسى نمانده كه او را خبر كنيم ما را به رنگ زردى رخسار مىخرند * ديگر چرا نظر به‌سوى گنج زر كنيم مرغان عشق را پر پروانه مىبرند * حالى صلاح ماست كه سر زير پر كنيم