نرد محبّت
نرد محبّت اى صنم با همهكس نمىشود * تا كه بود گل ، عندليب ، عاشق خس نمىشود
اين دلخسته را دگر ناله به لب نمىرسد * مرغ اسير نغمهگر ، كنج قفس نمىشود
خسته و ماندهام ز ره ، گرد حريم كوى تو * طىّ طريق كعبه با نفسنفس نمىشود
قافله گر چنين رود ، كس نرسد به منزلى * نغمهء حق شنيده از بانگ جرس نمىشود
با پر معرفت بيا ، بر سر بام دلنشين * عرصهء جلوهء هما ، جاى مگس نمىشود
ساقى بزم ازچهرو ، مى به سبو نمىكند * مست و خراب عشق را باده كه بس نمىشود
گر سر مرحمت تو را با من دلشكسته است * حال بيا وفا نما ، چونكه سپس نمىشود
از پى ديدن رُخت ، باك ندارم از رقيب * دزد ز جان گذشته چون رام عسس نمىشود
اسب ستم بتاز بر اين دل « روح قدسى » ات * خسته كه دشت تفته از نعل فرس نمىشود
شرار گريه
چنان به خرمن دل زد شرار گريهء من * كه شد ز دست برون اختيار گريهء من
دو چشم ژالهفشان دامنى پر از گل داغ * به باغ عشق بود برگ و بار گريهء من
دلم به گوشهء خلوت گريستن خوش بود * شكست بغض و شكست اعتبار گريهء من
گرفته خواب ز همسايه ، راحت از مردم * طنين بغض من و زارزار گريهء من
به حال من دل سنگ صبور مىشكند * دمى اگر بنشيند كنار گريهء من
بگو بيايد و اكنون گريستن بيند * كسى كه داشت به دل انتظار گريهء من
ز باده چهرهء « روح القدس » نشد گلگون * نشسته بر رخ زردش ، غبار گريهء من
سفر
تا چند در هواى لب يار سر كنيم * برخيز تا لبى ز لب جام تر كنيم
گرديدهايم گرد جهان را ، ولى عبث * اكنون بر آن سريم كه از خود سفر كنيم
در راه عشق عقل به جايى نمىرسد * ساقى بيار باده كه فكرى دگر كنيم
از راز ما تمامى اين شهر آگهاند * ديگر كسى نمانده كه او را خبر كنيم
ما را به رنگ زردى رخسار مىخرند * ديگر چرا نظر بهسوى گنج زر كنيم
مرغان عشق را پر پروانه مىبرند * حالى صلاح ماست كه سر زير پر كنيم