اى خواجهء توانا رحمت به ناتوان كن * آخر دمى بينديش بر ناتوانى خويش
نور صفا ندارى از ظلمت كدورت * اهل يقين نباشى از بدگمانى خويش
از عشق خانمانسوز خشنود خاطر ماست * دارى تو گر شكايت از زندگانى خويش
لاف از خرد نشايد با عاشقان كه زشت است * ديوانهاى كه بالد از نكتهدانى خويش
گر يار تندخو كرد آغاز تلخگويى * بر وى درى بگشا از شيرينزبانى خويش
گلچين ز باغ طبعم دامن كند پر از گل * پس من چرا نبالم از باغبانى خويش
« رنجى » به روح « صائب » رحمت ز حق كه خوش گفت * « بر دشمنان شمردم عيب نهانى خويش »
ساختن و سوختن
حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست * اين شرابيست كه بىواهمه در شيشهء ماست
تا كه پروانهء آن شمع شبافروز شديم * ساختن چارهء ما ، سوختن انديشهء ماست
دل ما با دل او الفت ديرين دارد * آنكه با سنگ بسازد به جهان شيشهء ماست
ساعتى نيست كه فارغ ز خيالت باشيم * روى و موى تو شب و روز در انديشهء ماست
مكن انديشه ز دلسنگى اغيار اى يار * كآنچه بر سنگ اثربخش بود تيشهء ماست
شعله در بيشهء ما راه نيابد هرگز * چون نى ما قلم و ملك سخن بيشهء ماست
گرچه در ذائقه ، تلخيم ولى داروييم * درد را چاره شدن خاصيت ريشهء ماست
ريشهء خصم بدانديش ز بن كنده شود * تا فغان ارّهء ما ، آه و نوا تيشهء ماست
« رنجى » اين جان و سر ما و حقيقتگويى * حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست