تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1580

مساهمون:

ص١٥٨٠
اى خواجهء توانا رحمت به ناتوان كن * آخر دمى بينديش بر ناتوانى خويش نور صفا ندارى از ظلمت كدورت * اهل يقين نباشى از بدگمانى خويش از عشق خانمان‌سوز خشنود خاطر ماست * دارى تو گر شكايت از زندگانى خويش لاف از خرد نشايد با عاشقان كه زشت است * ديوانه‌اى كه بالد از نكته‌دانى خويش گر يار تندخو كرد آغاز تلخ‌گويى * بر وى درى بگشا از شيرين‌زبانى خويش گلچين ز باغ طبعم دامن كند پر از گل * پس من چرا نبالم از باغبانى خويش « رنجى » به روح « صائب » رحمت ز حق كه خوش گفت * « بر دشمنان شمردم عيب نهانى خويش »

ساختن و سوختن

حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست * اين شرابيست كه بىواهمه در شيشهء ماست تا كه پروانهء آن شمع شب‌افروز شديم * ساختن چارهء ما ، سوختن انديشهء ماست دل ما با دل او الفت ديرين دارد * آنكه با سنگ بسازد به جهان شيشهء ماست ساعتى نيست كه فارغ ز خيالت باشيم * روى و موى تو شب و روز در انديشهء ماست مكن انديشه ز دل‌سنگى اغيار اى يار * كآنچه بر سنگ اثربخش بود تيشهء ماست شعله در بيشهء ما راه نيابد هرگز * چون نى ما قلم و ملك سخن بيشهء ماست گرچه در ذائقه ، تلخيم ولى داروييم * درد را چاره شدن خاصيت ريشهء ماست ريشهء خصم بدانديش ز بن كنده شود * تا فغان ارّهء ما ، آه و نوا تيشهء ماست « رنجى » اين جان و سر ما و حقيقت‌گويى * حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1580 | سيد محمد باقر برقعى