تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1581

مساهمون:

ص١٥٨١

محرم راز

با دست خويش كردمت اى گل نهان به خاك * امّا چو من نكرده گلى باغبان به خاك رفتى ز ديده‌ام ولى از دل نمىروى * كردت اجل چو گنج اگرچه نهان به خاك در خاك ، جان خويش كسى نسپرد ولى * من خود تو را سپرده‌ام اى به ز جان به خاك بىعارض تو خار بود گل به ديده‌ام * رفتى تو چون‌كه با قد سرو روان به خاك خواهم كه جان برآيد از سينه با نفس * تا رفتى از كنار من اى دل‌ستان به خاك اى دوست جز تو محرم رازى نداشتم * رفتى تو هم ز دشمنى آسمان به خاك تا روى تو به خاك نهان شد به حيرتم * تابند از چه مهر و مه آسمان به خاك تا از كفم برون شدى اى گوهر اميد * شد ديده‌ام ز هجر تو دريافشان به خاك « رنجى » ز كوى دوست به جنّت نمىرود * زان رو كه سر نهاده بر اين آستان به خاك

كالاى ملاحت

به‌سوى مصر كالاى ملاحت مىبرد يوسف * متاع حسن از كنعان به غربت مىبرد يوسف بود لطف الهى شامل احوال بىياران * كه جان از كينهء اخوان سلامت مىبرد يوسف توان با حسن ظاهر صيد كردن اهل باطن را * دل اهل بصيرت را به صورت مىبرد يوسف
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1581 | سيد محمد باقر برقعى