محرم راز
با دست خويش كردمت اى گل نهان به خاك * امّا چو من نكرده گلى باغبان به خاك
رفتى ز ديدهام ولى از دل نمىروى * كردت اجل چو گنج اگرچه نهان به خاك
در خاك ، جان خويش كسى نسپرد ولى * من خود تو را سپردهام اى به ز جان به خاك
بىعارض تو خار بود گل به ديدهام * رفتى تو چونكه با قد سرو روان به خاك
خواهم كه جان برآيد از سينه با نفس * تا رفتى از كنار من اى دلستان به خاك
اى دوست جز تو محرم رازى نداشتم * رفتى تو هم ز دشمنى آسمان به خاك
تا روى تو به خاك نهان شد به حيرتم * تابند از چه مهر و مه آسمان به خاك
تا از كفم برون شدى اى گوهر اميد * شد ديدهام ز هجر تو دريافشان به خاك
« رنجى » ز كوى دوست به جنّت نمىرود * زان رو كه سر نهاده بر اين آستان به خاك
كالاى ملاحت
بهسوى مصر كالاى ملاحت مىبرد يوسف * متاع حسن از كنعان به غربت مىبرد يوسف
بود لطف الهى شامل احوال بىياران * كه جان از كينهء اخوان سلامت مىبرد يوسف
توان با حسن ظاهر صيد كردن اهل باطن را * دل اهل بصيرت را به صورت مىبرد يوسف