فتنههاى نفس
من ز دشمن مىگريزم دشمن از من مىگريزد * من ز روبه خصلت او از شيرافكن مىگريزد
با همه اعجاز بود از ابله گريزان * آرى آرى هركه دانا شد ز كودن مىگريزد
مىكند وقت عزيزش را معلّم صرف امّا * طفل بازيگوش از مكتب به صد فن مىگريزد
مىشود از ديدن خادم فرارى خائن آرى * باغبان كز ره رسد گلچين ز گلشن مىگريزد
عشق اگر شد خضر راهت عقل مىگردد گريزان * رهنما را چون توانا ديد رهزن مىگريزد
برد مىبايد پناه از فتنههاى نفس برحق * كز بلا هركس گريزد سوى مأمن مىگريزد
آنكه دعوت مىكند ما را پى ميهنپرستى * زودتر روز فداكارى ز ميهن مىگريزد
رو گريزان باش اى تاريكدل از صحبت ما * همچو خفاشى كه او از روز روشن مىگريزد
پيرو « پرتو » شدم در اين غزل « رنجى » كه گويد * « من ز دنيا مىگريزم دنيى از من مىگريزد »
آتش افسرده
دوش از بىمهرى آن ماهسيما سوختم * با كمال تشنهكامى پيش دريا سوختم
آنكه با هجران به امّيد وصالش ساختم * در كنارش ز آتش شرم تمنّا سوختم
حسرت ديدار خورشيد رخش دارم هنوز * گرچه از تاب رخش گاه تماشا سوختم