تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1577

مساهمون:

ص١٥٧٧
به نااميدى از اين در مرو اميد اينجاست * فزون‌تر از عدد قفلها كليد اينجاست
توقفم قدرى طولانى شد . صاحب مغازه تعارف كرد بفرماييد كارى داشتيد ؛ گفتم اين شعر را مىخواندم . پرسيدم گويندهء اين شعر را مىشناسيد ؟ گفت بلى . پرسيدم نامش چيست ؟ گفت براى اينكه با نام او آشنا شويد يك شرط دارد و آن هم اين است كه ناهار را مهمان من باشيد ؛ بعد شما را در منزل با شاعر آشنا مىكنم . عذر خواستم ؛ اصرار كرد ؛ ناچار دعوتش را پذيرفتم و ساعتى به دنبال كار خود رفتم . نزديك ظهر به مغازه‌اش آمدم . صاحب مغازه با همان لباس كارگرى بيرون آمد و مرا به چلوكبابى كه در همان حوالى بود برد . ناهار خورديم به اتفاق به منزلش رفتم . اول سؤال من اين بود بالاخره شاعر را معرفى نكرديد . گفت اين بيت از يك غزل است كه براى شما مىخوانم . تمام غزل را خواند و بعد خود را معرفى كرد و از اشعارش مقدارى برايم خواند . ساعتى چند پس از نوشتن چند غزل از اشعارش و شرح حالى از او ، با وى خداحافظى كردم و براى اولين بار شاعر را در تذكره‌ام به خوانندگان معرفى نمودم . سرانجام رنجى در اسفندماه 1339 پس از عمرى رنج و زحمت زندگى را بدرود گفت . ديوان اشعارش به همّت برادر و فرزندش چاپ و منتشر گرديد .

خلوت دل

به نااميدى از اين در مرو اميد اينجاست * فزون‌تر از عدد قفلها كليد اينجاست بعيد نيست خطابخشى از كرامت دوست * اگر كريم نبخشد خطا ، بعيد اينجاست به هر درى كه روى جز عزا نخواهى ديد * مگر مقيم در دل شوى كه عيد اينجاست درآ به خلوت دل تا به چشم جان نگرى * كه دوست را رخ بهتر ز مه پديد اينجاست مباش در پى خودبينى و خدابين باش * كه آنچه فرق يزيد است و بايزيد اينجاست بكوش در عمل امروز و فكر فردا كن * كه فرصتى كه شقى دارد و سعيد اينجاست به سازوبرگ سفر جهد كن در اين بازار * كه آنچه شايد و بايد تو را خريد اينجاست بيا به ميكده تا آنكه روسپيد شوى * كه روسيه نشود هركه روسپيد اينجاست از آن به كوى خراباتيان مقام من است * كه از جهان ، دلم آنجا كه آرميد اينجاست سحر ز عرش سروشم به گوش جان فرمود * كه هركه سربه‌گريبان دل كشيد اينجاست قدم نمىنهد از كوى دل برون « رنجى » * مراد مىطلبد ، از دل و مريد اينجاست