تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1579

مساهمون:

ص١٥٧٩
سوختم امّا نبودم شمع‌سان يك جا مقيم * چون چراغ كاروان هر شب به صد جا سوختم خصم جان خويشتن چون آتش افسرده‌ام * لاله‌وش زان رو دل ناشاد خود را سوختم من كه دانى ز آتش قهرش دلم جايى نسوخت * با رقيبان گرم صحبت بود و اينجا سوختم در دل سنگش شد آخر برق آهم كارگر * اين منم كز آه آتشبار خارا سوختم گفت روزى ، مىشوى فردا ز وصلم كامياب * شامها در انتظار صبح فردا سوختم گرچه دارد عاشق دلداده از اندازه بيش * ز آتش هجرش من دلخسته تنها سوختم عشق بىپروا سبب شد تا ميان انجمن * گرد شمع عارضش پروانه‌آسا سوختم با « رهى » همراه در اين معنىام « رنجى » كه گفت * « آن‌قدر با آتش دل ساختم ، تا سوختم »

نقد جوانى « 1 »

با هركه فاش كرديم راز نهانى خويش * از غم درى گشوديم بر شادمانى خويش گر گل به روى بلبل هر صبحدم نخندد * بلبل كند فراموش اين نغمه‌خوانى خويش بر ما به مهر چون كرد آن ماهرو نگاهى * شرمنده ساخت ما را از مهربانى خويش اكرام ميزبان بين كز لطف چون صلا زد * از مور تا سليمان بر ميهمانى خويش در طور عشقت اى جان دل از تو برنگيرم * صد ره گَرَم برانى با لن‌ترانى خويش اى دوست از در خويش پيرانه‌سر نرانم * كاندر ره تو دادم نقد جوانى خويش
هامش
( 1 ) - ميان مرحوم رنجى و استاد احمد گلچين معانى كدورتى رخ داد و كار اين كدورت و گلايه به شعر كشيده شد و هريك در اين زمينه غزلى سرود . رنجى غزل فوق را در جواب گلچين سروده است .