سوختم امّا نبودم شمعسان يك جا مقيم * چون چراغ كاروان هر شب به صد جا سوختم
خصم جان خويشتن چون آتش افسردهام * لالهوش زان رو دل ناشاد خود را سوختم
من كه دانى ز آتش قهرش دلم جايى نسوخت * با رقيبان گرم صحبت بود و اينجا سوختم
در دل سنگش شد آخر برق آهم كارگر * اين منم كز آه آتشبار خارا سوختم
گفت روزى ، مىشوى فردا ز وصلم كامياب * شامها در انتظار صبح فردا سوختم
گرچه دارد عاشق دلداده از اندازه بيش * ز آتش هجرش من دلخسته تنها سوختم
عشق بىپروا سبب شد تا ميان انجمن * گرد شمع عارضش پروانهآسا سوختم
با « رهى » همراه در اين معنىام « رنجى » كه گفت * « آنقدر با آتش دل ساختم ، تا سوختم »
نقد جوانى « 1 »
با هركه فاش كرديم راز نهانى خويش * از غم درى گشوديم بر شادمانى خويش
گر گل به روى بلبل هر صبحدم نخندد * بلبل كند فراموش اين نغمهخوانى خويش
بر ما به مهر چون كرد آن ماهرو نگاهى * شرمنده ساخت ما را از مهربانى خويش
اكرام ميزبان بين كز لطف چون صلا زد * از مور تا سليمان بر ميهمانى خويش
در طور عشقت اى جان دل از تو برنگيرم * صد ره گَرَم برانى با لنترانى خويش
اى دوست از در خويش پيرانهسر نرانم * كاندر ره تو دادم نقد جوانى خويش
هامش
( 1 ) - ميان مرحوم رنجى و استاد احمد گلچين معانى كدورتى رخ داد و كار اين كدورت و گلايه به شعر كشيده شد و هريك در اين زمينه غزلى سرود . رنجى غزل فوق را در جواب گلچين سروده است .