تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1583

مساهمون:

ص١٥٨٣

حال دل

تا در وسط روز شب تار شود سبز * خواهم كه خط پشت لب يار شود سبز حال دل ما يافته از جور تو تغيير * چون آب كه از ماندن بسيار شود سبز بر كِشتهء امّيد خود از اشك دمادم * صد بار دهم آب كه يك‌بار شود سبز چون بلبل اگر پاى گذارم به سر گل * زير قدم از بخت بدم خار شود سبز مرسوم ز حق گفتن منصور شد اين رسم * كاين تلخ ثمر بر زبر دار شود سبز غافل نتوان بود ز نيك و بد اعمال * كاين دانه در اين مزرعه ناچار شود سبز بگراى به نيكى كه از اين دانه به هر جاى * يك مشت‌فشانى دوسه خروار شود سبز در باغ جهان شادى و غم را مثل اين است * كانجا كه گلى جلوه كند خار شود سبز گفتم صنما باغ رخت پر شده از خار * گفتا كه گل است آنچه به گلزار شود سبز « رنجى » بود از ضعف مرا تكيه به ديوار * چون خار ضعيفى كه به ديوار شود سبز

ناى شكسته

برنمىآيد نواى دلكش از ناى شكسته * آرى از بشكسته نايد غير آواى شكسته درخور شادى كجا باشد دل بشكستهء من * مىنشايد ريختن هرگز به ميناى شكسته گوى سبقت را ربود از عاشقان با بردبارى * آنكه راه عشق را پيمود با پاى شكسته از شكستن اوفتد هر چيز از قيمت بجز دل * آرى اين بشكسته ممتاز است اشياى شكسته چون خليل و نوح ، « رنجى » ز آب و آتش نيست با كم * ترسم از سيلاب اشك و آه دلهاى شكسته