حال دل
تا در وسط روز شب تار شود سبز * خواهم كه خط پشت لب يار شود سبز
حال دل ما يافته از جور تو تغيير * چون آب كه از ماندن بسيار شود سبز
بر كِشتهء امّيد خود از اشك دمادم * صد بار دهم آب كه يكبار شود سبز
چون بلبل اگر پاى گذارم به سر گل * زير قدم از بخت بدم خار شود سبز
مرسوم ز حق گفتن منصور شد اين رسم * كاين تلخ ثمر بر زبر دار شود سبز
غافل نتوان بود ز نيك و بد اعمال * كاين دانه در اين مزرعه ناچار شود سبز
بگراى به نيكى كه از اين دانه به هر جاى * يك مشتفشانى دوسه خروار شود سبز
در باغ جهان شادى و غم را مثل اين است * كانجا كه گلى جلوه كند خار شود سبز
گفتم صنما باغ رخت پر شده از خار * گفتا كه گل است آنچه به گلزار شود سبز
« رنجى » بود از ضعف مرا تكيه به ديوار * چون خار ضعيفى كه به ديوار شود سبز
ناى شكسته
برنمىآيد نواى دلكش از ناى شكسته * آرى از بشكسته نايد غير آواى شكسته
درخور شادى كجا باشد دل بشكستهء من * مىنشايد ريختن هرگز به ميناى شكسته
گوى سبقت را ربود از عاشقان با بردبارى * آنكه راه عشق را پيمود با پاى شكسته
از شكستن اوفتد هر چيز از قيمت بجز دل * آرى اين بشكسته ممتاز است اشياى شكسته
چون خليل و نوح ، « رنجى » ز آب و آتش نيست با كم * ترسم از سيلاب اشك و آه دلهاى شكسته