ز كار زشت نادان مىخورد خون جگر دانا * زليخا مىكند تقصير و خجلت مىبرد يوسف
چو باشد پاكدامن ناخدا گردد خدا يارش * كه با آن كشتى از گرداب تهمت مىبرد يوسف
به غير از يار ما ، كو شهريار خيل خوبان شد * به نيكويى ز نيكان گوى سبقت مىبرد يوسف
زليخا شد ز نزديكى غمين يعقوب از دورى * دل اين هر دو را با يك محبّت مىبرد يوسف
عزيز مصر مىسازد غلامى ماه كنعان را * سعادت را بهجاى حسن خدمت مىبرد يوسف
نكويى چون ز حد بگذشت گردد باعث زحمت * ز فرط حسن و زيبايى مشقّت مىبرد يوسف
اگر خوبان عالم را ز هر حسنى بود حسرت * به حسن طبع « رنجى » نيز حسرت مىبرد يوسف
دلشكسته
ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است * اين كشتى از تلاطم دريا شكسته است
تنها ننهالم از غم ايّام و جور يار * باشد مرا دلى كه ز صد جا شكسته است
اى گل برون نياوردش سوزن مسيح * خارى كه عشق تو بدل ما شكسته است
اين حسرتم كشد كه ز مرغان گلشنت * بال من فلكزده تنها شكسته است
از آنچه پيش دوست بود درخور نثار * تنها مرا دلى بود امّا شكسته است
يك دل به سينه دارم و يك شهر دلستان * بازار من ز گرمى سودا شكسته است
بس نادر اوفتد كه بماند دلى درست * زان طرّهء شكسته كه دلها شكسته است
ما دلشكسته از مى مهر و محبتيم * ميناى ما ز نشئهء صهبا شكسته است
هر چيز بشكند ز بها اوفتد و ليك * دل را بها و قدر بود تا شكسته است
خواهى اگر به درگه مقصود سر نهى * دست از طلب مدار گرت پا شكسته است
هركس به ملك صبر و قناعت نهاد پاى * دست هزار گونه تمنّا شكسته است
« رنجى » كجا روم ز سر كوى او كه من * پاى جهان دويدهام اينجا شكسته است