تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1582

مساهمون:

ص١٥٨٢
ز كار زشت نادان مىخورد خون جگر دانا * زليخا مىكند تقصير و خجلت مىبرد يوسف چو باشد پاك‌دامن ناخدا گردد خدا يارش * كه با آن كشتى از گرداب تهمت مىبرد يوسف به غير از يار ما ، كو شهريار خيل خوبان شد * به نيكويى ز نيكان گوى سبقت مىبرد يوسف زليخا شد ز نزديكى غمين يعقوب از دورى * دل اين هر دو را با يك محبّت مىبرد يوسف عزيز مصر مىسازد غلامى ماه كنعان را * سعادت را به‌جاى حسن خدمت مىبرد يوسف نكويى چون ز حد بگذشت گردد باعث زحمت * ز فرط حسن و زيبايى مشقّت مىبرد يوسف اگر خوبان عالم را ز هر حسنى بود حسرت * به حسن طبع « رنجى » نيز حسرت مىبرد يوسف

دل‌شكسته

ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است * اين كشتى از تلاطم دريا شكسته است تنها ننهالم از غم ايّام و جور يار * باشد مرا دلى كه ز صد جا شكسته است اى گل برون نياوردش سوزن مسيح * خارى كه عشق تو بدل ما شكسته است اين حسرتم كشد كه ز مرغان گلشنت * بال من فلك‌زده تنها شكسته است از آنچه پيش دوست بود درخور نثار * تنها مرا دلى بود امّا شكسته است يك دل به سينه دارم و يك شهر دل‌ستان * بازار من ز گرمى سودا شكسته است بس نادر اوفتد كه بماند دلى درست * زان طرّهء شكسته كه دلها شكسته است ما دل‌شكسته از مى مهر و محبتيم * ميناى ما ز نشئهء صهبا شكسته است هر چيز بشكند ز بها اوفتد و ليك * دل را بها و قدر بود تا شكسته است خواهى اگر به درگه مقصود سر نهى * دست از طلب مدار گرت پا شكسته است هركس به ملك صبر و قناعت نهاد پاى * دست هزار گونه تمنّا شكسته است « رنجى » كجا روم ز سر كوى او كه من * پاى جهان دويده‌ام اينجا شكسته است