تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1574

مساهمون:

ص١٥٧٤

كلك هنر

دل را اگر به جلوهء جانان نظر نبود * هرگز بساط حسن چنين جلوه‌گر نبود گر طاير خجستهء غم پر نمىگشود * اوج بيان به ملك سخن اين‌قدر نبود غوّاص فكر گر به خطر ره نمىسپرد * در گنج طبع اين همه درّ و گهر نبود گر شوق و شور عشق شرارى نمىفكند * در اين ديار تيره ، اميد سحر نبود در بوتهء نياز اگر جان نمىگداخت * گلگون رخ حيات به كلك هنر نبود با ما اگر مساعدتى كرده بود بخت * اين‌سان دل‌شكستهء ما دربه‌در نبود زان رو به آشيانهء غم خو گرفته‌ايم * كز بىغمان دهر يكى باخبر نبود ايّام اگر به ساغر جانم شرنگ ريخت * شادم ز بخت چون غم من بىاثر نبود اى غم به آشيانهء دل جاودان بمان * زيراكه بىوجود تو ما را ثمر نبود آرى ، سعادتيست غم جاودان « رفيع » * گر غم نبود شعر تو را اين اثر نبود

در بارگاه حافظ

باز آمدم بر درگهت تا عقده از دل واكنم * آزرده‌ام از قيد تن در ملك جان مأوا كنم كس محرم رازم نشد از مهر دمسازم نشد * خوش اينكه از سوز درون در گوش تو نجوا كنم نجوا ز بيداد زمان وز جاهلان و غافلان * پنهان ز چشم اين و آن در كوى تو غوغا كنم از عالمان بىعمل ، وز بىسوادان دغل * از خودفروشان خجل ، آواى غم‌افزا كنم از دست نادانان به دل ، هردم جفاها مىرسد * از نكبت دور فلك زارى ز خواريها كنم از سوز غمهاى نهان وز بيم اظهار بيان * با اشك خون‌پالاى خود دامان دل دريا كنم در نفرت از اهل ريا ، از سوز دل در هركجا * خواهم به آواز رسا ، بيگانه را رسوا كنم