كلك هنر
دل را اگر به جلوهء جانان نظر نبود * هرگز بساط حسن چنين جلوهگر نبود
گر طاير خجستهء غم پر نمىگشود * اوج بيان به ملك سخن اينقدر نبود
غوّاص فكر گر به خطر ره نمىسپرد * در گنج طبع اين همه درّ و گهر نبود
گر شوق و شور عشق شرارى نمىفكند * در اين ديار تيره ، اميد سحر نبود
در بوتهء نياز اگر جان نمىگداخت * گلگون رخ حيات به كلك هنر نبود
با ما اگر مساعدتى كرده بود بخت * اينسان دلشكستهء ما دربهدر نبود
زان رو به آشيانهء غم خو گرفتهايم * كز بىغمان دهر يكى باخبر نبود
ايّام اگر به ساغر جانم شرنگ ريخت * شادم ز بخت چون غم من بىاثر نبود
اى غم به آشيانهء دل جاودان بمان * زيراكه بىوجود تو ما را ثمر نبود
آرى ، سعادتيست غم جاودان « رفيع » * گر غم نبود شعر تو را اين اثر نبود
در بارگاه حافظ
باز آمدم بر درگهت تا عقده از دل واكنم * آزردهام از قيد تن در ملك جان مأوا كنم
كس محرم رازم نشد از مهر دمسازم نشد * خوش اينكه از سوز درون در گوش تو نجوا كنم
نجوا ز بيداد زمان وز جاهلان و غافلان * پنهان ز چشم اين و آن در كوى تو غوغا كنم
از عالمان بىعمل ، وز بىسوادان دغل * از خودفروشان خجل ، آواى غمافزا كنم
از دست نادانان به دل ، هردم جفاها مىرسد * از نكبت دور فلك زارى ز خواريها كنم
از سوز غمهاى نهان وز بيم اظهار بيان * با اشك خونپالاى خود دامان دل دريا كنم
در نفرت از اهل ريا ، از سوز دل در هركجا * خواهم به آواز رسا ، بيگانه را رسوا كنم