بهشتيان همه حسرت برند سخت به حالم * در آن زمان كه به جان گرم گفتگوى تو باشم
هميشه نام تو ورد زبان من بود از عشق * شكر دهان شدهام زان كه قصّهگوى تو باشم
بيان وصف جمالت مرا به شوق درآرد * به اوج ذوق خيالم چو ياد روى تو باشم
چنان به مهر تو دلبستهام به عشق تو پابند * هزار سال دگر باز گرد كوى تو باشم
ز مويههاى غريبانهء « رفيع » تو بشنو * اگر ز روى تو دورم به هاىوهوى تو باشم
شتاب زمان
ما را به ديده شوق تماشا نمانده است * از شور عشق جز دل رسوا نمانده است
صد حيف از آن حكايت شيرين بامداد * كاكنون به شام تيره از او جا نمانده است
افسانه بود آنهمه شوق و شرار عشق * كامروز جز به پردهء رؤيا نمانده است
اى مايهء اميد كجا رفتى از برم ! * در سينه آه ، بىتو به سودا نمانده است
فرياد از شتاب و فرار زمان كه چرخ * يكدم براى مردم شيدا نمانده است
گفتى به صبر كار تو نيكو شود « رفيع » * ما را دگر حكايت فردا نمانده است
نقش آرزو
هنوز هم كه هنوز است داغ او دارم * به ياد او همهشب گريه در گلو دارم
ز نقشهاى فريبندهء جهان خيال * جمال اوست اگر نقش آرزو دارم
به شوق لعل سخنگوى او به حسرت و آه * مدام با دلآشفته گفتگو دارم
به جستجوى نگاه پر از محبّت او * ميان خلق شب و روز جستجو دارم
نظر به ظاهر آرام من مكن اى دوست * كه در نهان به غم يار هاىوهو دارم
اميد نيست چو ديگر ببينمش با خويش * غمى كه مانده از او در دلم نكو دارم
« رفيع » ناز وفايت كه در غم جانان * به خون نشستى و گويى هواى او دارم