تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1573

مساهمون:

ص١٥٧٣
بهشتيان همه حسرت برند سخت به حالم * در آن زمان كه به جان گرم گفتگوى تو باشم هميشه نام تو ورد زبان من بود از عشق * شكر دهان شده‌ام زان كه قصّه‌گوى تو باشم بيان وصف جمالت مرا به شوق درآرد * به اوج ذوق خيالم چو ياد روى تو باشم چنان به مهر تو دل‌بسته‌ام به عشق تو پابند * هزار سال دگر باز گرد كوى تو باشم ز مويه‌هاى غريبانهء « رفيع » تو بشنو * اگر ز روى تو دورم به هاىوهوى تو باشم

شتاب زمان

ما را به ديده شوق تماشا نمانده است * از شور عشق جز دل رسوا نمانده است صد حيف از آن حكايت شيرين بامداد * كاكنون به شام تيره از او جا نمانده است افسانه بود آن‌همه شوق و شرار عشق * كامروز جز به پردهء رؤيا نمانده است اى مايهء اميد كجا رفتى از برم ! * در سينه آه ، بىتو به سودا نمانده است فرياد از شتاب و فرار زمان كه چرخ * يك‌دم براى مردم شيدا نمانده است گفتى به صبر كار تو نيكو شود « رفيع » * ما را دگر حكايت فردا نمانده است

نقش آرزو

هنوز هم كه هنوز است داغ او دارم * به ياد او همه‌شب گريه در گلو دارم ز نقشهاى فريبندهء جهان خيال * جمال اوست اگر نقش آرزو دارم به شوق لعل سخنگوى او به حسرت و آه * مدام با دل‌آشفته گفتگو دارم به جستجوى نگاه پر از محبّت او * ميان خلق شب و روز جستجو دارم نظر به ظاهر آرام من مكن اى دوست * كه در نهان به غم يار هاىوهو دارم اميد نيست چو ديگر ببينمش با خويش * غمى كه مانده از او در دلم نكو دارم « رفيع » ناز وفايت كه در غم جانان * به خون نشستى و گويى هواى او دارم