شور كلام
دل آزردهء من شاد نگردد به مقامى * كه در آنجا نبود سوز دل و شور كلامى
دل به حسنى نسپارم كه بود فاقد فهمى * فهم آن نكته ندارم كه بود گفتهء خامى
به كسى خو نكنم تا نبود صاحت ذوقى * به كسى رو نكنم تا نبود اهل پيامى
نشوم شيفتهء رنگى و بويى به نگاهى * نشوم پيرو هر مكتب و رايى به سلامى
ندهم دست ارادت به لئيمان بدانديش * نه پى مخزن گنجى نه پى نيل به كامى
نخورم حسرت آنجا كه بود محفل عيشى * خوش بود محفل جانان كه جهانيست به جامى
خاك بيگانه نبويم ، بود ار مشك تتارى * رام بيگانه نگردم ، بود ار قبلهء عامى
هرگز از بيم ز راهى كه روم باز نگردم * مردهء زنده ، به از زندهء پى مشت عوامى
مرغ آزادم و دربند نيفتم به فريبى * مگر آن بند كه دامش بود از بهرهء عامى
ناگزير ار شوم از همرهى مردم نادان * مىگريزم به نهان ار چه بود گام به گامى
خرّم آنروز كه با بهرهء بينش به شب آيد * روشن آن شب كه در آغوش بود ماه تمامى
چون « رفيعم » به بر اهل ادب در همه گيتى * هرگزم دل نكند شاد نه مالى نه مقامى
هاىوهوى وطن
عجب نباشد اگر من در آرزوى تو باشم * مرا تو قبلهء جانى كه رو بهسوى تو باشم
تويى ستاره بختم به نام دلكش « ايران » * از آن به گردش گردون به جستجوى تو باشم
جهان و هرچه در او هست گر دهند نخواهم * جز اينكه همنفس روى مشكبوى تو باشم
به كوه و دشت و كويرت قسم كه مىخواهم * به زندگانى و مرگم ، به خاك كوى تو باشم
به ياد دامن البرز و جلوهگاه دماوند * چنان خوشم كه تو گويى كنار روى تو باشم
نمىدهم به دوعالم صفاى مردم خوبت * چو در حريم حرم زادهام به خوى تو باشم