تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1568

مساهمون:

ص١٥٦٨

وصل و هجر

عشق از آن لحظه كه در كشور دل منزل كرد * دل خود را به خرابى دلم يكدل كرد غرقه بحر فنا را چه غم ؟ از سيل سرشك * كشته هستى عالم همه بىحاصل كرد هر خدنگى كه ز مژگان سوى جانم افكند * سينه پيش آمد و خود را به‌ميان حايل كرد شمع رخسار برافروخت چو در غيب و شهود * همچو پروانه ، مرا عاشق هر محفل كرد صبر و آرام و قرارم ، همگى داد به باد * زهد صدساله‌ام از نيم نگه باطل كرد وصلش اوّل قدم اندر نظرم آسان بود * هجر آمد به ميان ، كار مرا مشكل كرد كشت و بنشست و سيه‌پوش شد از زلف سياه * عاشقان را پى جانبازى خود مايل كرد بس‌كه خون از مژهء مردمك مجنون ريخت * ناقهء ليلى « رفعت » را ، پا در گل كرد

كمند عشق

كسى كه چشم تو از سرمه بىنياز كشيد * به‌جاى سرمه به چشم تو بار ناز كشيد به غير مهر توام در قمارخانهء عشق * ز هست و نيست به يكباره پاكباز كشيد نخواست سرّ وجود و عدم شود معلوم * لب و دهان تو سربسته‌تر ز راز كشيد به يك كرشمه دل صد هزار چون محمود * اسير زلف خم اندر خم اياز كشيد دو چشم مست تو بر صفحه رخت ز ابرو * به قتل خسته‌دلان سرخط جواز كشيد ز راه راست نوايت زدى بسى عشّاق * به شور از خط شهناز در حجاز كشيد مپرس شرح پريشانىام از آن سر زلف * نشايد آنكه چنين قصّه را دراز كشيد كمند عشق تو « رفعت » نه بلكه يوسف را * هزار مرتبه در چَه فكند و باز كشيد

ولاى دوست

عشق تو مىكشاندم شهر به شهر و كو به كو * مهر تو مىدواندم پهنه به پهنه سو به سو سيل سرشك و خون دل از دل و ديده شد روان * قطره به قطره شط به شط بحر به بحر و جو به جو بافته با محبّتم رشتهء تار و پود جان * تار به تار و نخ به نخ رشته به رشته پو به پو