وصل و هجر
عشق از آن لحظه كه در كشور دل منزل كرد * دل خود را به خرابى دلم يكدل كرد
غرقه بحر فنا را چه غم ؟ از سيل سرشك * كشته هستى عالم همه بىحاصل كرد
هر خدنگى كه ز مژگان سوى جانم افكند * سينه پيش آمد و خود را بهميان حايل كرد
شمع رخسار برافروخت چو در غيب و شهود * همچو پروانه ، مرا عاشق هر محفل كرد
صبر و آرام و قرارم ، همگى داد به باد * زهد صدسالهام از نيم نگه باطل كرد
وصلش اوّل قدم اندر نظرم آسان بود * هجر آمد به ميان ، كار مرا مشكل كرد
كشت و بنشست و سيهپوش شد از زلف سياه * عاشقان را پى جانبازى خود مايل كرد
بسكه خون از مژهء مردمك مجنون ريخت * ناقهء ليلى « رفعت » را ، پا در گل كرد
كمند عشق
كسى كه چشم تو از سرمه بىنياز كشيد * بهجاى سرمه به چشم تو بار ناز كشيد
به غير مهر توام در قمارخانهء عشق * ز هست و نيست به يكباره پاكباز كشيد
نخواست سرّ وجود و عدم شود معلوم * لب و دهان تو سربستهتر ز راز كشيد
به يك كرشمه دل صد هزار چون محمود * اسير زلف خم اندر خم اياز كشيد
دو چشم مست تو بر صفحه رخت ز ابرو * به قتل خستهدلان سرخط جواز كشيد
ز راه راست نوايت زدى بسى عشّاق * به شور از خط شهناز در حجاز كشيد
مپرس شرح پريشانىام از آن سر زلف * نشايد آنكه چنين قصّه را دراز كشيد
كمند عشق تو « رفعت » نه بلكه يوسف را * هزار مرتبه در چَه فكند و باز كشيد
ولاى دوست
عشق تو مىكشاندم شهر به شهر و كو به كو * مهر تو مىدواندم پهنه به پهنه سو به سو
سيل سرشك و خون دل از دل و ديده شد روان * قطره به قطره شط به شط بحر به بحر و جو به جو
بافته با محبّتم رشتهء تار و پود جان * تار به تار و نخ به نخ رشته به رشته پو به پو