تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1565

مساهمون:

ص١٥٦٥
گفت « رعدى » رقم رمز فصاحت ز كه يافت ؟ * گفتم از « حافظ » اسرار سخن وام گرفت

باشم ، باشى ، باشد . . .

آرزو مىكندم دل كه بتى داشته باشم * سر به فخر و شرف از فرّ وى افراشته باشم ديده از نقش و دل از مهر وى انباشته باشم * دائمش همره و همراز خود انگاشته باشم جز كه يكرويى وى هيچ نپنداشته باشم * خواهم اين خواسته نورسته و نوخاسته باشى رخ خود همچو دل از سادگى آراسته باشى * زلف مشكين نه فروچيده نه پيراسته باشى شرمت افزون شده وز ناز بسى كاسته باشى * من هم آن‌گونه شَوَم كش تو چنان خواسته باشى خواهم از بهر رخت در برم افروخته باشد * دلم از پرتو آن روشنى اندوخته باشد چشمهامان ز سر شوق به هم دوخته باشد * نگهت از نگهم راز دل آموخته باشد خرمن هستى بدخواه ز غم سوخته باشد * من و تو چون مى و شادى به هم آميخته باشيم گل و بوسه به سر و ديدهء هم بيخته باشيم * لحظه‌اى نيز به عمد از هم بگريخته باشيم قدر اين مرگ گرانمايه چو نشناخته باشيم * ور نه واى از حسد چرخ برانگيخته باشيم اى حسودان كه همه جنگ مرا ساخته باشيد * وز پى كشتن من تيغ جفا آخته باشيد گر مرا در بر او سر ز تن انداخته باشيد * قدر اين مرگ گرانمايه چو نشناخته باشيد من از اين مرگ برم سود و شما باخته باشيد * چو حسودان به سر كشته فراز آمده باشند لب پرخندهء من ديده و حيرت‌زده باشند * روى از اين خندهء بيگاه به چين آزده باشند مرگ خواهند در اين آرزوى بيهُده باشند * كه كس از مرگ چو من خرم و خندان شده باشند