آن را به كف ، خاتم آن لعل لب آمد * جام از كف جم ، تاج زر از فرق كى انداخت
از هجر ، دلم خون شد و از ديده فروريخت * ديدى چه شررها به دل رود جى انداخت
از گردش پيمانه چشمان خود آن شوخ * ناى از نى مخمورى و مستى ز مى انداخت
در حلقهء چين و شكن و زلف سياهش * هى غمزهء او برد دل خلق هى انداخت
اين شور و شرر در دل « رفعت » نه خود افتاد * شوريست كه آن نرگس فتّان وى انداخت
هجر نگار
دوستان ! دست بدان زلف پريشان مزنيد * نيشتر بر دل صد سلسلهجنبان مزنيد
هوس غمزه ، از آن نرگس فتّان مكنيد * خويشتن را به دم خنجر برّان مزنيد
سير يغماى سر و جان كند آن ترك اگر * نه نثار قدمش حرف سر و جان مزنيد
طلب مهر و وفا از دل چون آهن او * منماييد و دگر مشت به سندان مزنيد
دوش لعل لب نوشين وى آمد به سخن * تهمت هيچ ، بدان غنچه خندان مزنيد
مگشاييد ز خورشيد رخش بند نقاب * آتش كين به دل گبر و مسلمان مزنيد
بگذاريد رخ افروخته آيد به چمن * طعنه بر سرو و گل و لاله نعمان مزنيد
خرمن صبر مرا سوخته از هجر نگار * باز بر آتش اين سوخته دامن مزنيد
مستانيد ز مستان قدح بادهء ناب * سنگ بر شيشهء بشكستهء رندان مزنيد
اى خراباتنشينان قدم ! بهر خدا * طعنه بر خانقه حضرت نادان مزنيد
بجز از رندى و مجنونى و جز دربهدرى * پيش « رفعت » سخنى از سروسامان مزنيد
مجمع دلها
شب شمع يك طرف رخ جانانه يك طرف * من يك طرف در آتش و پروانه يك طرف
افكنده بهر صيد دل من ز زلف و خال * دام بلا ز يك طرف و دانه يك طرف
از عشق او به گريه و در خنده روز و شب * عاقل ز يك طرف دل ديوانه يك طرف
برهم زدند مجمع دلهاى عاشقان * باد صبا ز يك طرف و شانه يك طرف
ترك شراب كردم و ساقى به عشوه گفت * پيمان ز يك طرف من و پيمانه يك طرف
ايمان و كفر زلف و رخش دل چو ديد گفت * از كعبه يك طرف ره و بتخانه يك طرف
در حيرتم كه دل زچهرو مىبرند و دين * جانان ز يك طرف دل ديوانه يك طرف