وز پى نام و نوا به پهنهء هستى * گوى هنر در سبق ربودن بايد
زين دو كدامين ره گزيده سپردن * زين دو كدامين سخن سرودن بايد
مىبندانم به كنج عزلت ماندن * يا يد بيضاى خود نمودن بايد
اين همه نادانى اندُه آرد و ناچار * زنگ غم از دل به مى زدودن بايد
ور همه دانش از آزمايش خيزد * زيستن از بهر آسودن بايد
خلوت عشق
يار باز آمد و غم رفت و دل آرام گرفت * بخت خنديد و لبم از لب او كام گرفت
آن سيهپوش چو از پردهء شب رخ بنمود * جان من روشنى از تيرگى شام گرفت
تا نهانخانهء شب خلوت عشّاق شود * مه ره خيمهگه ابر سيهفام گرفت
آسمان گفت كه با تابش خورشيد صفا * شمع انجم نتوان بر لب اين بام گرفت
شُكر لِلّه كه پس از كشمكش وهم و يقين * لطف او دادِ من از فتنهء اوهام گرفت
غم بيداد خزان دور شد از گلشن جان * دست تا دامن آن سرو گلاندام گرفت
خواستم راز درون فاش كنم يار نخواست * نگهى كرد و سخن شيوهء ابهام گرفت
گفت دور از لب و كامم لب و كام تو چه كرد ؟ * گفتمش بوسهء تلخى ز لب جام گرفت
گفت در آتش هجران تن و جانت كه گداخت ؟ * گفتم آن شعلهء عشقى كه مرا خام گرفت
گفت در محنت ايّام دلت گشت صبور ؟ * گفتم اين پند هم از گردش ايّام گرفت